تبليغاتX
اونیکه دل می شکنه می خوام بره جهنم
 

 

 

سلام دوستای گلم تو یه مدت که چه عرض کنم تو یه ماهی که نبودم چه اتفاقایی که نیوفتاده!

با تموم شدن تعطیلات عید٬تعطیلات منم تموم شد و باید برمیگشتم به شهری که اونجا دانشجو هستم!اونجا هم با درس و دانشگاهو تفریحو کارآموزیو از این حرفا مشغول بودم واسه همین نتونستم درخدمتتون باشم ولی حالا که اومدم بیشتر دلم گرفت آخه خیلیا حرف از رفتن زده بودن خیلیا خداحافظی کرده بودن و خیلیام ازعشقاشون جدا شده بودن تو این میون فقط یه نفرحرف از رسیدن زده بود که واسش آرزوی دوستی پایدار و در نهایت ازدواجو دارم  با این کارش منم خیلی خوشحال کرد.

بچه ها وقتی حرف دوستیو آشنایی به میون میاد دیدین چقد ذوق میکنیم؟!! ولی برعکسش وقتی حرف از رفتن که میشه بغض میکنیمو دوست نداریم کسی بره درسته شاید شناختمون از هم کم باشه ولی میشه رو دوستیمون حساب کرد پس وقتی میشه موند چرا ازرفتن حرف بزنیم!

من خودم وقتی وارد دانشگاه شدم به مدت سه سال وبلاگمو آپدیت نکردم اصلانم فکرشو نمیکردم روزی قرار باشه من دوباره وبلاگ نویسیمو از سر بگیرم حرف از رفتنم اصلا نزدم شاید به دلیل اینکه امید داشتم یه روز برمیگردم ولی به لطف دوستان و استقبال گرمشون تصمیم گرفتم دوباره وبلاگ نویسی کنم.من الان ۶سال که این وبلاگو دارم خیلی از دوستایی که اون زمان باهام وبلاگ نویسی میکردن دیگه نیستن ولی دوست دارم همتون باشین تا ما هم باشیمنرین که من دلم میگیره

 

 

 

 

 

زندگی دفتری از خاطره هاست....

یک نفر در دل شب٬یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد

ما همه همسفر و رهگذریم....

آنچه باقیست فقط خوبیهاست!!

 

 

 

 

 

زندگی "باغی" است که با عشق "باقی" است

"مشغول دل" باش نه "دل مشغول"

بیشتر "غصه های ما"

از "قصه های خیالی ماست"

پس بدون "اگه فرهاد باشی همه چیز شیرین است!"

 

 

 

بالاتر از عشق عادت است!

هیچگاه کسی را که به تو عادت کرده رها نکن!

 

 

 

 

 

خوشبختی فقط یک نگاه خدا را میخواهد!

نگاهش همیشه همراهت...!!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 17:9  توسط تبسم  | 

 

 

 

 

۳۶۴روز گذشت...

بعضیا دلشون شکست...

بعضیا دل شکوندن...

خیلیا عاشق شدنو...

خیلیا تنها....

گریه کردیم

خندیدیم

حالا فقط یه روز مونده!

یه روز از همه ی اون خاطره هامون تو سالی که گذشت....

هر صبح پنجره چشمامونو باز کردیم

لحظه هارو نفس نفس شمردیم

روزهارو برگ برگ ورق زدیم

فصلهارو دوان دوان دویدیم

حالا پشت پنجره بهار ایستادیم

تا با لبخند درو به رومون باز کنه

بهارتون همیشه بهار بمونه!

نوروز پیشاپیش مبارک!

 

با خوبی ها و بدیها هر آنچه که بود برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد سالی دیگر گذشت

روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 23:19  توسط تبسم  | 

 

 

 

با یاد سرخی گونه هات...

 

درخشش چشمات...

 

سوزانندگی لبهات...

 

داغی عشقت...

 

از رو آتیش میپرم

 

چهارشنبه سوری مبارک

 

 سوختن غصه هاتونو تو آتیش آخرین چهارشنبه سال آرزومندم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 15:48  توسط تبسم  | 

 

 

 

اینجا در دنیای من گرگها هم افسردگی گرفته اند!

دیگر گوسفند نمی درند...!!

به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به سرنوشت بگویید:اسباب بازیهایت بی جان نیستند

 آدمند میشکنند!!

آرامتر!!

 

 

 

 

 

 

 

به تعظیم مردم این زمانه اعتماد نکن....

تعظیم آنان همانند خم شدن دو سر کمان است

که هرچه بهم نزدیکتر می شوند تیرش کشنده تر است!!

 

 

 

 

 

 

 

اگه قرار بود هرکسی بزرگترین غمشو برداره و ببره تحویل بده

با دیدن غمهای دیگران آهسته غمشو تو جیبش میذاشتو به خونه برمیگشت...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 20:54  توسط تبسم  | 

 

 

 

 

 آشق!!!

 

 از این به بعد اینگونه بنویسید!

 

چون همیشه سرش کلاه می رود...!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دردم این نیست که او عاشق نبود...

 

دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی بود...

 

دردم این است که با این سردی ها من چرا دل بستم؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفته اند:روز محشر با کسی که دوستش داری محشور خواهی شد!

 

یعنی ما باهم!!!

 

چقد برای تموم شدن دنیا بی تابم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 20:35  توسط تبسم  | 

 

 

 

 

خط زدن بر من پایان من نیست!

 

آغاز بی لیاقتی توست!

 

 

 

 

 

من و تو = ما

 

یادته؟؟؟

 

تموم شد....

 

حالا تو و اون = شما

 

من هم به سلامت!

 

 

 

 

 

هیچ اتفاق خاصی نیفتاده!

 

ستون حوادث خالیه...

 

هنوزم زندم بی تو!!

 

باورت میشه؟؟

 

 

 

 

 

 

من که خدا نیستم بگم

 

صدبار اگر توبه شکستی باز آی...!

 

رفتی...

 

به سلامت!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 18:53  توسط تبسم  | 

 

 

قصه دیده تر را به که باید گفتن؟

 

این غم دیر گذر را به که باید گفتن؟

 

 

 

 

 

از دیروز به دنبالت دویدم و به امید دیدارت به امروز رسیدم

 

ولی افسوس افسوس که تو با فرداها سفر کردی...!!!

 

 

 

.....!!!

 

بهانه های دنیا تورا از یادم نخواهد برد

 

من تورا در قلبم دارم نه در دنیا!!!

 

 

 

 

 

 

خسته ام از این زندان که نامش زندگیست

 

پس قشنگی های دنیا مال کیست؟؟

 

باختم در عشق اما باختن تقدیر نیست!!

 

ساختم با درد تنهایی مگر تقدیر چیست؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 19:10  توسط تبسم  | 

 

 

 

 

پشت چراغ قرمز پسرک با چشمانی معصوم گفت:

 

چسب زخم نمی خواهید؟؟؟

 

۵تا صد تومن!

 

آهی کشیدم و با خود گفتم:

 

تمام چسب زخمهایت را هم بخرم نه زخم های من خوب میشود نه زخمهای تو!

 

 

 

 

گاهی سکوت معرکه میکند

 

و تو می آموزی که همیشه بودن در فریاد نیست....!!!

 

 

 

 

بزرگترین افسوس آدم این است:

میخواهد اما نمیتواند....

وبه یاد می آورد روزی را که میتوانست اما نخواست...!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 17:37  توسط تبسم  | 

 

 

 

 

 

آن یار که آشنای خود کرد مرا بیگانه شد آنچنان که نشناخت مرا

 

در بازی عشق من نبردم اورا او برد و  رایگان باخت مرا...!!!

 

 

 

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی!!

 

شاید امشب سوزش این زخمهارا کم کنی!!

 

باران من سراپای وجودم آتش است!!

 

پس بزن باران....

 

بزن شاید تو خاموشم کنی....!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 18:52  توسط تبسم  | 

 

 

 

 

خندیدم به روزیکه عشق مرد...

 

رفاقت مرد و جای خالیشو قدرنشناسی گرفت

 

و تنها جایزم این بود:

 

میخواستی نکنی...!!

 

 

 

 

 

تا کجای زندگی باید از دلتنگی نوشت؟

 

تا به کی باید بازیچه بودن در دو دست سرنوشت؟

 

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد

 

یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد؟؟؟

 

 

 

 

 

کاش زندگی هم دنده عقب داشت

 

کاش....!!!!

 

 

 

 

 

شکسته های دلت را به بازار خدا ببر

 

خدا خود بهای شکسته دلان است!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 18:14  توسط تبسم  | 

 

 

سلام به دوستای گلم که با نظرات قشنگشون بهم نشون میدن که منو وبلاگمو فراموش نکردن

امشب اومدم فقط به خاطرشما وبلاگمو آپ کنم و بگم منم شما رو فراموش نکردم مخصوصا

توسوگل جون که ازمن گله کردی من یه مدتی بود به اینترنت دسترسی نداشتم واسه همین

شرمندتون شدمو نتونستم پای دردودلاتون بشینم.سوگل جون از تو هم میخوام اقتخار بدی باز

هم به من سر بزنی اگه میشه آدرسی از خودت تو نظرات خصوصی واسم بذار ممنون میشم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 2:36  توسط تبسم  | 

 

 

 

  

 اونیکه یار تو بود اگه غمخوار تو بود قلبشو پس نمیداد دل به هرکس نمیداد

 

   از نگاش نفهمیدم که دروغ و هوسه غصه خوردن نداره؛

 

   گریه کردن نداره به یه قلب بی وفا دل سپردن نداره

 

   آخرقصه چی شد؟ قلب اون مال کی شد؟

 

 اونکه مال تو بود اگه لایق تو بود تورو تنها نمیذاشت!

 

 

 

 

آدما از جنس برگن؛گاهی سبزن؛گاهی پاییزن و زردن!

 

زمستون دیده نمیشن تابستون سایبون سبزن!

 

آدما خیلی قشنگن حیف که هر لحظه یه رنگن!!!

 

 

 

 

 

اگه به چیزی خیلی وابسته شی ممکنه روزگار برای مدتی اونو ازت بگیره

 

تا بدونی که بدون اون هم میتونی زندگی کنی...!!

 

 

 

 

 توی جاده ای که انتهاش معلوم نیست؛

 

 پیاده یا سواره بودن فرقی نمیکنه!اما

 

 اگه همراهی داشته باشی که تنهات نزاره

 

بی انتها بودن جاده برات آرزو میشه...!

 

 

 

 

 دلتنگ شدن حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره تمنای بودش را میکند!

                                                                                                                                      

 

 

                                                                                                                                      

نگاه ساکت باران به روی صورتم وارونه می افتد

 

همه گویند عجب شاد است عجب خندان

 

وتی آنها چه میدانند که من کوهی پر از دردم؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 15:45  توسط تبسم  | 

 

 

 

 

خاطرمان باشد سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم نگذریم

 

و بگوییم:این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود.

 

 

تنها یک تنها می داند که تنهایی تنها درد یک تنها نیست.

 

 

وحشت از عشق که نه!

 

ترس من فاصله هاست!

 

وحشت از غصه که نه! ترس من خاتمه هاست!

 

ترس بیهوده ندارم صحبت از خاطره هاست صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست!

 

گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ی ماست!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 13:1  توسط تبسم  | 

 

 

می بخشمت اما بدون فقط به خاطر خودم

چیزی نگو اما بدون از دست تو خسته شدم

می بخشمت به خاطر احساس دیروز و هنوز

می بخشمت به خاطر این غربت ستاره سوز

اگه تورو می بخشمت ، فقط برای خودمه

باور نمی کنم ولی برام شدی مثل همه

محاله انتظار من برای برگشتن تو

دیگه برای قلب من معجزه نیست داشتن تو

می بخشمت اما بدون فقط به خاطر خودم

دیگه سراغ من نیا ، از هرچی بود خسته شدم

 

 

 

بعضی وقتا باید کم باشی تا کم بودنت احساس شه

 

 نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت شه

 

 

 

میدونی چرا وقتی آدما بزرگ میشن با خودکار مینویسن؟

 

چون یاد میگیرن هر اشتباهی پاک نمیشه...

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 0:48  توسط تبسم  | 

 

اومدم سال نو رو به همه تبریک بگمو برم ببخشید وقتم کمه نتونستم جواب نظراتتونو بدم

تو سال جدید به همتون سر میزنم.

 

سال نو مبارک سال خوبی داشته باشین منم فراموش نکنین.

 

با اجازتون دفتر ۳۶۵ برگ جدیدتونو دادم به خدا تا بهترین تقدیرو براتون نقاشی کنه.

 

سال نو پیشاپیش مبارک.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:38  توسط تبسم  | 

 

 

آنقدر از تودورشده ام که تورا گم کرده ام خیلی دورترازتصور تو... آنقدر دور که نفسم بالا نمی آید آنقدر

دور که صدایت را فراموش کرده ام و چهره ات را از یاد برده ام!!! آنقدر دور که اسمت کم کم از

دفتر خاطراتم محو می شود

با اینکه هر بار پر رنگشان میکنم!!!                                   

عزیزکم! سرنوشت مرا به زور برد، به دورترین نقطه ای که می توانستم تصورش را بکنم

تا جایی که پیکرم در نگاه آخرین رهگذر هم نقطه دیده می شود به جایی که هیچکس نیست

(وشاید به چشم من اینگونه است چون تو همه کس برای من بودی و حالا شاید همه کس برای دیگری

هستی نه برای من...) قدمهایم سنگین شده اند

دیگر توانایی کشیدن روح خسته ام را ندارم مدتی است هذیان می گویم و به جای شعر اراجیف می بافم

و تحویل دفترهای سپیدم میدهم تا کمتر تنهایی ام را حس کنم.گرچه در وطنم هستم ولی هوای اینجا غربتی

سنگین دارد،شاید چیزی شبیه نفس های تو را کم دارد!           

نمیدانم...نمی گویم هنوز هم به انتظارت نشسته،چون میدانم که تلاشی بیهوده است....بیهوده!!!

مثل انتظار بر سر قبری!!! و تو نیز گمان مدار که بی وفایم..     

که اگر چنین بود به خدا قسم که زودتر از این از یاد می بردمت،            

درست همان لحظه ای که تو مرا از یاد بردی!                                                      

چه زود پیمان های قشنگمان را و خاطرات شیرینمان که تو آن راتلخ نامیدی بدست فراموشی سپردی!

همیشه فکر میکردم آخرین لحظه ی دیدارمان چقدر پر غم خواهد بود و سخت برای هر دومان،

ولی تو بی تفاوت به من خیره شدی و راحت گفتی:  خــــــــــــــــــدانگهــــــــــــــدار     

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 11:48  توسط تبسم  | 

 

 

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریا می دوخت

و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد

و پري دلم را با وجود خود خالي

دلم برای کسی تنگ است

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

دلم برای کسی تنگ است

که بیاید

و به هر رفتنی پایان دهد

دلم برای کسی تنگ است

که آمد

رفت......

و پایان داد

کسی ....

کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...

 

 

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن

 

با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

 

زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

 

زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

 

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

 

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 17:19  توسط تبسم  | 

 

 

میگن قسمت 

          

گفتم نه خواستن

                  

میگن قسمت نباشه خواستن بی ارزشه

                           

گفتم خب نمی خوام تا قسمت بی ارزش بشه

               

اما...

   

قسمت لعنتی!

         

من خواستم که نخواهم

              

اما نشد و خواستم

                       

ولی قسمت نخواست و

                            

من ازقسمت شکست خوردم

                                         

وقسمت با ارزش شد و من...

 

 

 

 باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم!

چندیست تمرین میکنم!من میتوانم!

می شود،آرام تلقین میکنم...

حالم...؟

نه،اصلا خوب نیست...

تا بعد،بهتر می شود،فکری برای این دل آرام و غمگین میکنم.

من می پذیرم رفته ای و برنمیگردی

همین!خود را برای درک این صدبار تحسین میکنم

کم کم از یادم میری!

این روزگارو رسم اوست!

این جمله رو با تلخیش صدبار تضمین میکنم...

 

 

روز اول شوخی شوخی جدی شد

شوخی ترین جدیه عمرم دوست داشتن تو بود

و جدی ترین شوخیه عمرم از دست دادن تو...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 12:5  توسط تبسم  | 

 

 

 سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی،آره بازم منم همون دیونه ی همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت؟ دلم واست تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت.

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه،جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه.

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه،از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه.

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون.

فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم،حقیقتو واست بگم؟ به آخر خط رسیدم.

رفتیو من تنها شدم با غصه های زندگی،قسمت تو جداییو قسمت من آوارگی...

نمیدونی چقد دلم تنگه برای دیدنت،برای مهربونیات،نوازشات،بوسیدنت. تو خاطرت

مونده یکی همیشه چشم به راهته،یه قلب تنها و کبود هلاکه یه نگاهته.من میدونم همین

روزا عشق من از یادت میره،بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره. روزات بلنده یا کوتاه؟

دوستی اونجا با کسی؟ بیشتر از این منو نذار تو غصه و دلواپسی،یه وقت  منو گم نکنی تو دود این شهر

غریب،یه سرزمین غربته با صدتا نیرنگو فریب.فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه،

غم اسیری عزیزم زردو شکستت نکنه.اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون...

منم تورو سپردمت دست خدای مهربون.راستی دیشب بارون اومد منو خیالت تر شدیم رفتیم تو اوج آسمون

 با ابرا همسفر شدیم.از خودت برام بگو،بدون من خوش میگذره؟ دلت میخواد می اومدم یا تنها موندی بهتره؟

از وقتی نیستی تو چشام فقط شده کاسه ی خون،همش یه چشمم به دره،چشم دیگم به آسمون.

یادت میاد گریه هامو ریختم کنارِ پنجره داد کشیدم تورو خدا نامه بده یادت نره.

یادت میاد خندیدیو گفتی حالا بذار برم،تو رفتیو من تا حالا کنارِ در منتظرم...

 

 

 

تنها دلیل زندگیم با یه غمی دوست دارم ،داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم،

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر،مگه نگفتم چشاتو از چشم من هیچوقت نگیر.

زودتر بیا،بدونِ تو دنیا واسم جهنمه،دیوار خونمون پر از سایه ی غصه و غمه،

تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه،مگه نگفتی همه جا مال منی تو همیشه

دلم واست شور میزنه این دلو بیخبر نذار،تورو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار،

فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم،به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم،

اگه بخوام برات بگم شاید بشه صدتا کتاب که همه صفحش قصه ی چندتا دردو چندتا عذاب!

میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن،نورشونو بدرقه ی پاکیِ خنده هات کنن.

یه شب تو پاییز که غمت داره سر به سر دل میذاره تبسم همون کسیه که بیشتر از همه دوست داره.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 10:22  توسط تبسم  | 

 

    

 تبسم جووووووووووووووووووووووووووون تولد خودتووبلاگت مبارک

                      علی و لاله   

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:55  توسط تبسم  | 

 

                  دومین سالگرد تولد

         

وبلاگم مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک

 

این وبلاگ به مناسبت تولدم ساخته شده پس تولدمم مباااااااااااااااااااااااارک

امسال تولد خودمو وبلاگم دعوتی نداشت آخه خودمم درگیر امتحانام بودم ولی اومدم خبر بدم که تولده

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:47  توسط تبسم  | 

 

 

اگه عاشق توئه عشق منم هست

اگه لایق توئه واسه منم هست

اگه دل تو سینته منم همینطور

اگه اون دیوونتو منم همینطور

اگه سهم تو غمه منم همینطور

زندگی جهنمه منم همینطور

اگه مال اون میشی دلم چی میشه

میگی تو بی ارزشی دلم چی میشه

تو میگی باید برمدلم چی میشه

میگی من مقصرم دلم چی میشه

حیف چشمایه تو که ازم بگیریش

دلی که داده بودی رو ازم بگیری

به خدا سختمه برام واسش بمیری

قدرتو نمیدونه تو بی نظیری

حیف چشمایه تو که ازم بگیریش

دلی که داده بودی رو ازم بگیری

به خدا سختمه برام واسش بمیری

قدرتو نمیدونه تو بی نظیری

 

 

باید دیونگی هامو ببخشی

نگاه سرد چشمامو ببخشی

می دونم گاهی حرفام خیلی تلخه

بگو میتونی حرفامو ببخشی

باید گاهی تو چشمام خیره شی

تا ببینی تا چه حد غمگین و خستم

نمی دونم دخیل دل خوشیمو

به چشمای کدوم آینه بستم

یه دنیا خاطره تو کوله بارم

منو از زندگی مایوس کرده

شبای بی چراغ زندگی مو

پر از تنهایی و کاووس کرده

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 17:11  توسط تبسم  | 

 

 

نمیدونم یادت میاد

 

موقعی که میرفتی باهم چه عهدی بستیم؟

 

من عهد بستم که هر هفته که از رفتنت گذشت

 

من غم تنهاییمو تو یه دفتر بنویسموتوهم هر هفته یه بوته

 

گل هر جایی که هستی بکاری تا دوباره بیای.

 

وامروز می بینم که دوست من که تو باهاش ازدواج کردی یه باغ

 

پرازگلای رنگارنگ داره ومن یه دفترپوسیده به اندازه ی شاهنامه.

 

 

 

 

 

 

یادت میاد اون قدیما قایم موشک بازی می کردیم ؟ .....

 

باهم دیگه چشم میذاشتیم .... ومیشمردیم تا صد ...

 

تو یواشکی قایم شدی ... بدون اینکه چیزی به من بگی

 

و رد پایی از خودت بذاری ... و من گرگ شدم ....

 

بدون اینکه خیال دریدن داشته باشم ....همه جا به دنبالت میگشتم ...

 

توی کوچه ها ودشت و بیابونها.پشت کوهها و دریا.....

 

وبازشمردم وشمردم ..... این طوری که ما بازی میکنیم ....

 

هیچوقت همدیگرو پیدا نمیکنیم ...خودت بیا ودوباره شروع کن...

 

اینبار دیگه هیچ کدوممون گرگ نمیشیم ....هیچ کدوم ....

 

 

 

 

گاهي آرزو مي کنم...     

 

 

کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را

 

بخورم!!!

 

کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي

 

ديدن يک لحظه

 

فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته

 

باشم!

 

کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد

 

تا امروز

 

چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک

 

بريزند!

 

کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با

 

خود نگويم

 

" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"

 

 

 

 

 

یادته بهم گفتی که شب بی اعتباره ...

 

بودن و نبودنش فرقی نداره ...

 

تو قسم خورده بودی با من می مونی ...

 

دیگه اسمت واسه من یه یادگاره ...

 

خاطرات عشق پاره تو دلم چه موندگاره ...

 

قاب چشمای سیاهت عمریه که رو دیواره ...

 

تو شبای بی ستاره دل من هواتو کرده ..

 

جای خالیتو می بینه ولی باز باور نداره ...

 

 

 

 

یه غریبه اومد از راه با من آشنا شد

 

با تمومه خستگیهاش با من همصدا شد

 

خونه ی دل از محبت گرمو با صفا شد

 

به غرور گذشته رسیدم چی بگم؟

 

ندونســــــــــــــته دلمــــــــــــــو به غریبه سپردم

 

اون غریبـــــــــــــــه رو ساده شمردم

 

گول چشم سیاهشو خوردم

 

رفت از این شهر تا دلم رو به خون بکشونه

 

جون من رو به لب برسونه

 

جای دیگه آتیش بسوزونه

 

ندونســـــــــــتم که غریبه هرچی باشه یه غریبس.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:23  توسط تبسم  | 

 

 

تقدیر

 

وقتی میرفتی نگاهم را به نگاهت دوختم

 

تا که شاید راز رفتنت را پیدا کنم

 

که ناگه شنیدم تو می گویی

 

رازی نیست در رفتن من

 

تقدیر ما همین بود.

 

 

 

 

 

دیگه هیچ وقت به دلــــــم فرصت فریاد نمیدم  

 

قصه عاشقی رو من به کـــــــــسی یاد نمیدم

 

دیگه هیچ وقت فکرمو سرُ رو تن بــــاد نمیدم  

 

یه شاهی هم به دلـــم  چون یادت افتاد نمیدم

 

دیگه هیچ وقت گلای عشقــــــمونو  آب نمیدم

 

به تو یک بوسه خالی حتی توو خواب نمیدم

 

دیگه هیچ وقت اشکمو من با غمت  تاب نمیدم

 

گونه زرد رخم رو دست  سرخاب نمیدم

 

دیگه هیچ وقت به سرم عشق تو رو راه نمیدم

 

حرفای بی کسی مو، حتی به یک چاه نمیگم

 

دیگه هیچ وقت به دلــــــم فرصت فریاد نمیدم

 

قصه عاشقی رو من به کـــــــــسی یاد نمیدم

 

 

 

دیشب ندیدی که چه محشرکردم

با اشک تموم کوچه رو تر کردم

دیشب که سکوت دق مرگم میکرد

وابستگیم رو به تو عادت کردم.

 

 

 

 

من بازی روز گار را نمی فهمم...

 

 

من تو را دوست دارم...

 

 

تو دیگری را.....

 

 

 

و دیگری تو را...

 

 

 

    

 

 

 

خدا كنه يه بار ديگه لحظه هارو مرور كنه از

 

 

توي باغ خاطره يه بار ديگه عبور كنه خدا

 

 

كنه يادش بياد


كجاي دفترش بودم يادش بياد تو باغ دل من گل

 

 

پرپرش بودم اومدنش ساده نبود كه رفتنش ساده

 

 

 باشه

 

 

 

 

 

 

 

 

معلــــــــــــــــم گفت الف

گفتم او

 

معلــــــــــــــــم گفت ب:

 

گفتم با او

 

معلـــــــــــــــم گفت پ:

 

گفتم پيش او

 

معلـــــــــــــــــــم گفت ج:

 

خواستم بگويــــــــم جــــــــــــــــــدايي

 

گفت:ديــــــــــــــــگر بس است

 

 

 

بیا... بیا... بیا...

 

لحظه ها همیشه خواستن که تو رو بگیرن از من

 

 

چه غریب و ناشناسِ جاده ی به تو رسیدن

 

 

همیشه یه چیزی بوده شوقتو از دلم ربوده

 

 

ولی یه تپش دل من از غمت جدا نبوده

 

 

بیـــــــــا... بیـــــــــا... بیــــــــــا...

 

 

یه روز چشاتو وا کنی میبینی من تموم شدم

 

 

میبینی جام چه خالیه یا رفته ام پی خودم

 

 

اگه یه روزو روزگار پیش خودت باز بشینی

 

 

تمومه این روزارو جلوی چشات باز میبینی

 

 

بیـــــــــا...بیــــــــــــا...بیـــــــــا...

 

 

چقد ما فاصله داریم چرا اینو نفهمیدم

 

 

کاش اون روزا میمُردمو اینجور اینو میفهمیدم

 

 

دیگه برام نمیمونی تو چشات اینو میخونم

 

 

چقد دلم گرفته باز نمیدونم چی بخونم

 

 

بیــــــــــا...بیــــــــــا...بیـــــــــا...

 

 

 

 

حق چشای من نبود محکوم گریه واسه تو

 

داغ نبودنت به دلم...آخ چی بگم برای تو

 

 

چطور دلت اومد بری؟! این التماسام کم بودن؟؟؟

 

 

یا این دستای عاجز من لایق خواهش نبودن؟!

 

 

بغض صدامو نشنیدی وقتی بهت گفتم نرو؟!؟

 

 

گذشتی و تو بی خیال بستی به روم هرچیزی رو

 

 

هرچی بدی کردی به من،دلم نیومد که برم

 

 

خوب میدونم که نمیای اما هنوز چشم به راهم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 13:2  توسط تبسم  | 

 

 

 

 

 

گاهی اوقات اینقدر طرف مقابلت رو دوست داری که نمیتونی علاقتو به

 

 

زبون بیاری این موقع است که فقط دلت میخواد تو چشاش زل بزنی تا شاید

 

 

از نگاهت راز دلت رو بخونه

 

 

 

 

 


 


 

دنيا كوچيكه و عشق تو ، بزرگ

 

دستهاي من كوچيكه و قلب تو ، بزرگ

 

چشمهاي من كوچيكه و آسمون دل مهربون تو ، بزرگ

 

اشكهاي من كوچيكه ولي غربت تو ، بزرگ

 

آسمون دل من كوچيكه و ستاره ي عشق تو ، بزرگ

 

گر چه عشق من كوچيكه و قلبم طاقت غم نداره

 

اما بدون تا روزي كه نفس مي كشم و زنده ام

 

عشق زيبا و قشنگت هميشه توي قلب كوچيكم مي مونه

 

اینو باور کن که

 

دوستت دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مي خوام تو رو قسم بدم به جون هر چي عاشقه

 

به جون هر چي قلب صاف رنگ گل شقايقه

 

يه وقتي كه من نبودم بي خبر از اينجا نري

 

بدون يه خداحافظي پر نزني تنها نري

 

یه موقعي فكر نكني دلم واست تنگ نميشه

 

فكر نكني اگه بري زندگي كمرنگ نميشه

 

اگه بري شبا چشام يه لحظه هم خواب ندارن

 

آسموناي آرزو يه قطره مهتاب ندارن

 

راستي دلت ميآد بري بدون من بري سفر

 

بعدش فراموشم كني برات بشم یه رهگذر

 

اصلا بگو كه دوست داري اينجور دوست داشته باشم

 

اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا كاشته باشم

 

حتي اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه

 

چهره تو يادم مياد وقتي كه بارون ميزنه

 

اي كاش منم تو آسمون یه مرغ دريايي بودم

 

شايد دوسم داشتي اگه آهوي صحرايي بودم

 

اي كاش بدوني چشمات و به صد تا دنيا نميدم

 

يه موج گيسوي تو رو به صد تا دريا نميدم

 

به آرزوهام مي رسم اگر كه تو پيشم باشي

 

اونوقت خوشبخت ميشم مثل فرشته ها تو نقاشي

 

تا وقتي اينجا بموني بارون قشنگ و نم نمه

 

هواي رفتن كه كني كرگ گلاي مريمه

 

نگام كن و برام بگو بگو مي ري يا مي موني

 

بگو دوسم داري يا نه مرگ گلاي شمعدوني

 

نامه داره تموم ميشه مثل تموم نامه ها

 

اما تو مثل آسمون عاشقي و بي انتها




 

 

 

 

 

 

 

 

گاه يه لبخند اونقدر عميق ميشه که گريه ميکنم.

 

گاه يه نغمه اون قدر دست نيافتنيه که با اون زندگي ميکنم.

 

گاه يه نگاه اون چنان سنگينه که چشام رهاش نميکنن.

 

گاه يه عشق اون قدر ماندگاره که فراموشش نميکنم. 

 

 

 


 

 

ميدوني چرامن با ديوار رفيق شدم ؟

 

اخه اگر يك روز بياد كه ديگه هيچ كسي نبود كه روي شونش گريه كني

 

مي توني به ديوار پناه ببري اگر ديوار از زيرت شونه خالي كرد

 

روي سرت خراب مي شه ديگه نياز نداري گريه كني

 

چون بقيه واست گريه ميكنن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:50  توسط تبسم  | 

 

 

دل شکسته.....

 

 

نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکه هایی از رو زمین جمع 

 

میکرد بهش گفتم کمک می خوای؟گفت: نه

 

گفتم خسته میشی بذار کمکت کنم .

 

گفت:نه خودم جمع می کنم . گفتم حالا تیکه های چی هست؟

 

بد جوری شکسته معلوم نیست چیه؟ نگاه معنی داری کرد

 

و گفت قلبم این تیکه های قلب منه که شکسته ...

 

خودم باید جمعش کنم . بعدش گفت:می دونی چیه رفیق؟

 

آدمای این دوره و زمونه دل داری بلد نیستن ،

 

وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری

 

هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمین و می شکوننش،

 

می خوام تیکه هاش رو بسپارم دست صاحب اصلیش اون دلداری

 

خوب بلده می خوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب بشه

 

آخه میدونی گفته قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره گفتو

 

تیکه های شکسته رو جمع کرد و یواش ازم دور شد و

 

من توی این فکرد که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم.....

 

دلم می خواست بهش بگم خب چرا قلبتو می سپری دست هر کسی؟

 

انگاری فهمید تو دلم چی گفتم ..برگشت و گفت : رفیق دلم رو به

 

دست هر کسی نسپردم اون واسه من هرکسی نبود من برای اون

 

هر کسی بودم. گفت اینبار رفت سمت دریا،سهمش از تنهاییهاش

 

دریایی بود که راز دلش بود.

 

 

 

 

گریه کن قشنگ من ......

 

گریه کن زودی غمات میرن از یاد....

 

اینطوری سبک میشی روزای خوب یادت میاد

 

گریه کن منم دارم مثل تو گریه میکنم

 

گریه کن به خدا سخته میدونم

 

گریه کن که حالا ها باید از هم جدا باشیم

 

آخه دنیا نمی خواد که من و تو تنها باشیم

 

گریه کن تا آسمون گریه کنه

 

خدا از گریه ما گریه کنه

 

گریه کن بذار اشکات بریزن

 

دونه هاش خیلی قشنگن می بینم

 

گریه کن بذار به پای بهونه آخه اشکات واسه موندن لازمه

 

گریه کن با چشمای مهربونت.

 

 

 

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم،حیف غصه هایی که خوردم

 

چون ازت خبر نداشتم،بعضیها وارد زندگی ما میشن خیلی سریع میرن،

 

بعضیها برای مدتی میمونن و روی قلب ما ردپا میذازن و ما دیگه هیچ موقع

 

همون که بودیم نیستیم تو منو مثل خاطره ای فراموش و من تو رو مثل

 

خاطره هایی به یاد سپردم،آخه این رسم توست که خاطرها رو فراموش کنی ولی

 

من عادت کردم که به اونا دل ببندم و باهاشون زندگی کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:37  توسط تبسم  | 

 

 

 

سرنوشت، ننوشت ...

 

 

گر نوشت، بد نوشت .....

 

 

اما باور کن : سرنوشت را نميتوان از سر نوشت

 

 

 

 

تا دیر نشده " خدانگهدار "...

 

من خواستم دوستت بدارم

 

تو خواستي نابودم کني

 

من نتوانستم .. تو توانستي

 

کدام يک از ما بيگناه تر بود؟!!....

 

نگاه گرم تو یه عمر امتحانم بود

 

قبول می کنم ...آری!...

 

بد امتحان دادم!...

 

 

 

 

اون رفت...من خودم اونو از دست دادم...

 

ولی بعد از رفتنش بود که احساس کردم

 

دیگه هیچکس رو نمی تونم واقعا دوست داشته باشم...

 

ای تمام باور من رفتن تو باورم نیست!!

 

 

 

یادش بخیر آنکه دیگر یاد ما نکرد

 

رفت و نگاه دیگر هم به ما نکرد

 

عشق و خیالش را در دل پنهان ساختیم

 

ولی چه سود رفت و حتی یاد ما نکرد.

 

 

 

 

 

 

اگه میدونستی قطره ی بارون وقت دور شدن

 

 از ابر چه حسی داشت،اگه میدونستی یه بندر

 

 وقت رفتن کشتی ها چه تنها میشه،اگه میدونستی

 

 درخت کاج وقت پر کشیدن پرنده ها چه غمگین میشه

 

اگه میدونستی که رفتنت چه آتیشی به جونم کشید

 

 اون وقت این قدر راحت نمی گفتی  « خداحافظ»

 

 

 

تا حالا شده عاشق بشي ولي دلت نخواد كه بدونه؟؟؟

 

تا حالا شده تموم شب گريه كني بدون اينكه بدوني چرا؟؟؟

 

دلت بخواد تا صبح بيدار بموني ولي بدوني به جايي نمي رسي؟؟؟

 

تا حالا شده رفتنشو تماشا كني ولي دلت نخواد كه بره ؟؟؟

 

بعد آروم تو دلت بگي دوست دارم اما نخواي بدونه ؟؟؟

 

تا حالا شده .....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 16:4  توسط تبسم  | 

 

ولنتاین مبارک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 20:44  توسط تبسم  | 

 

 

تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد تولدم وتولد وبلا گم مبارک

 

 

سلام به همه گلهای نازنین.می خواستم بگم

 

جشن تولدخودمو و تولد وبلاگم هست

 

ولی امسال برام شیرین تره چون

 

گلهای نازی مثل شما را پیدا کردم

 

از صمیم قلبم براتون بهترین هارو آرزو می کنم

 

مرسی از مهرومحبت همگی

 

 

این متن دوستم برام پیام تبریک فرستاده از دلم نیومد نزنمش

 

توی شب تولدت دلمو هدیه میکنم

 

 واسه ی آرامش تو به دوریت عادت میکنم

 

با تولدت منت برسر تقویم ها گذاشتی

 

زمستان را خجالت دادی

 

بهمن ماه را سرافراز و سربلند کردی

 

پنجمین روز آن را تا ابد شرمنده ی خود کردی

 

باقیه ی روزها را شرمنده ی آن روز کردی

 

حسرت رو به دل گذاشتی

 

لبخند زدی و آسمون آبی شد

 

شب های قشنگ بهمن ماه مهتابی شد

 

پروانه پس از تولد زیباییت تا آخر

 

عمر غرق بی تابی شد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 8:25  توسط تبسم  | 

 

 

دنیا رو بد ساختند.....

 

کسیو که دوست داری تو رو دوست نداره.

 

کسی که تو رو دوست داره،تو دوسش نداری

 

اما کسی که تو دوسش داری و اون هم تو رو دوست داره

 

به رسم و آیین هیچوقت به هم نمیرسین

 

 و این رنجه...............

 

 زندگی یعنی این...............

 

 

 

همیشه اینگونه بوده کسیو که خیلی دوست داری زود از دست میدی

 

پیش از اینکه خوب نگاش کنی. مثل پرنده ای زیبا بال میگیره و دور میشه.

 

هنوز بعضی از حرفاتو به اون نگفته بودی.هنوز همه لبخندهای خودتو به اون

 

 نشون نداده بودی. همیشه اینگونه بوده ست. کسی رو که از دیدنش سیر نشدی

 

زود از دنیای تو میره. وقتی به خودت میای که حتی ردی از اون تو خیابون

 

نیست.

 

 

 

من و تو ما بودیم،همراه و هم نگاه

 

هم بغض و هم صدا،هم پا و پا به راه...

 

تو اما دلت با من نبود! در میان آن همه علاقه

 

 رفتن سهم ساده من شد! برگرد و دستمو بگیر!

 

میخواهم در کنار تو، بر برگهای عمر ناتمامم  بنویسم:

 

آبی ترین آبی دنیا، همین آسمان خاکستری ، خانه من است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 16:50  توسط تبسم  |