آيا اين تقدير من است؟!!..
تا روزها در جاده دلتنگي بنشینم و
افسوس دوري تو را بخورم.......
درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند!..
افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي.
افسوس كه سرنوشت براي ماجدايي را رقم زده !!
افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي !
گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما...
اما خوشبختي من درباتوبودن بود..
افسوس كه خوشي ها تمام شد....
افسوس كه باهم بودن ها تمام شد....
اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميكنم !...
من و تو دوخط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد تا
دو سرما عاشقانه به هم برساند و تا آخراين دنيا
موازي خواهيم ماند ...
لعنت به اين دنيا ...
قمار عشق
پشت میز قمار، دلهره ی عجیبی داشتم، برگی حکم داشتم
و دیگر هرچه بود ضعیف بود و پایین.
بازی شروع شد، حاکم او بودو من محکوم.
همه برگهایم رفتندو سه برگ بیش نماند.
برگی از جنس وفا رو کرد، من بالاتر آمدم بازی در دست من افتاد.
عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید و حکم آمد از جنس چشم
سیاهش.زندگی حکم پایین من بود و... باختم.