نمیدونم یادت میاد
موقعی که میرفتی باهم چه عهدی بستیم؟
من عهد بستم که هر هفته که از رفتنت گذشت
من غم تنهاییمو تو یه دفتر بنویسموتوهم هر هفته یه بوته
گل هر جایی که هستی بکاری تا دوباره بیای.
وامروز می بینم که دوست من که تو باهاش ازدواج کردی یه باغ
پرازگلای رنگارنگ داره ومن یه دفترپوسیده به اندازه ی شاهنامه.

یادت میاد اون قدیما قایم موشک بازی می کردیم ؟ .....
باهم دیگه چشم میذاشتیم .... ومیشمردیم تا صد ...
تو یواشکی قایم شدی ... بدون اینکه چیزی به من بگی
و رد پایی از خودت بذاری ... و من گرگ شدم ....
بدون اینکه خیال دریدن داشته باشم ....همه جا به دنبالت میگشتم ...
توی کوچه ها ودشت و بیابونها.پشت کوهها و دریا.....
وبازشمردم وشمردم ..... این طوری که ما بازی میکنیم ....
هیچوقت همدیگرو پیدا نمیکنیم ...خودت بیا ودوباره شروع کن...
اینبار دیگه هیچ کدوممون گرگ نمیشیم ....هیچ کدوم ....

گاهي آرزو مي کنم...
کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را
بخورم!!!
کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي
ديدن يک لحظه
فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته
باشم!
کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد
تا امروز
چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک
بريزند!
کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با
خود نگويم
" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"

یادته بهم گفتی که شب بی اعتباره ...
بودن و نبودنش فرقی نداره ...
تو قسم خورده بودی با من می مونی ...
دیگه اسمت واسه من یه یادگاره ...
خاطرات عشق پاره تو دلم چه موندگاره ...
قاب چشمای سیاهت عمریه که رو دیواره ...
تو شبای بی ستاره دل من هواتو کرده ..
جای خالیتو می بینه ولی باز باور نداره ...

یه غریبه اومد از راه با من آشنا شد
با تمومه خستگیهاش با من همصدا شد
خونه ی دل از محبت گرمو با صفا شد
به غرور گذشته رسیدم چی بگم؟
ندونســــــــــــــته دلمــــــــــــــو به غریبه سپردم
اون غریبـــــــــــــــه رو ساده شمردم
گول چشم سیاهشو خوردم
رفت از این شهر تا دلم رو به خون بکشونه
جون من رو به لب برسونه
جای دیگه آتیش بسوزونه
ندونســـــــــــتم که غریبه هرچی باشه یه غریبس.