تبليغاتX
اونیکه دل می شکنه می خوام بره جهنم
 

اومدم سال نو رو به همه تبریک بگمو برم ببخشید وقتم کمه نتونستم جواب نظراتتونو بدم

تو سال جدید به همتون سر میزنم.

 

سال نو مبارک سال خوبی داشته باشین منم فراموش نکنین.

 

با اجازتون دفتر ۳۶۵ برگ جدیدتونو دادم به خدا تا بهترین تقدیرو براتون نقاشی کنه.

 

سال نو پیشاپیش مبارک.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:38  توسط تبسم  | 

 

 

آنقدر از تودورشده ام که تورا گم کرده ام خیلی دورترازتصور تو... آنقدر دور که نفسم بالا نمی آید آنقدر

دور که صدایت را فراموش کرده ام و چهره ات را از یاد برده ام!!! آنقدر دور که اسمت کم کم از

دفتر خاطراتم محو می شود

با اینکه هر بار پر رنگشان میکنم!!!                                   

عزیزکم! سرنوشت مرا به زور برد، به دورترین نقطه ای که می توانستم تصورش را بکنم

تا جایی که پیکرم در نگاه آخرین رهگذر هم نقطه دیده می شود به جایی که هیچکس نیست

(وشاید به چشم من اینگونه است چون تو همه کس برای من بودی و حالا شاید همه کس برای دیگری

هستی نه برای من...) قدمهایم سنگین شده اند

دیگر توانایی کشیدن روح خسته ام را ندارم مدتی است هذیان می گویم و به جای شعر اراجیف می بافم

و تحویل دفترهای سپیدم میدهم تا کمتر تنهایی ام را حس کنم.گرچه در وطنم هستم ولی هوای اینجا غربتی

سنگین دارد،شاید چیزی شبیه نفس های تو را کم دارد!           

نمیدانم...نمی گویم هنوز هم به انتظارت نشسته،چون میدانم که تلاشی بیهوده است....بیهوده!!!

مثل انتظار بر سر قبری!!! و تو نیز گمان مدار که بی وفایم..     

که اگر چنین بود به خدا قسم که زودتر از این از یاد می بردمت،            

درست همان لحظه ای که تو مرا از یاد بردی!                                                      

چه زود پیمان های قشنگمان را و خاطرات شیرینمان که تو آن راتلخ نامیدی بدست فراموشی سپردی!

همیشه فکر میکردم آخرین لحظه ی دیدارمان چقدر پر غم خواهد بود و سخت برای هر دومان،

ولی تو بی تفاوت به من خیره شدی و راحت گفتی:  خــــــــــــــــــدانگهــــــــــــــدار     

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 11:48  توسط تبسم  | 

 

 

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریا می دوخت

و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد

و پري دلم را با وجود خود خالي

دلم برای کسی تنگ است

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

دلم برای کسی تنگ است

که بیاید

و به هر رفتنی پایان دهد

دلم برای کسی تنگ است

که آمد

رفت......

و پایان داد

کسی ....

کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...

 

 

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن

 

با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

 

زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

 

زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

 

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

 

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 17:19  توسط تبسم  | 

 

 

میگن قسمت 

          

گفتم نه خواستن

                  

میگن قسمت نباشه خواستن بی ارزشه

                           

گفتم خب نمی خوام تا قسمت بی ارزش بشه

               

اما...

   

قسمت لعنتی!

         

من خواستم که نخواهم

              

اما نشد و خواستم

                       

ولی قسمت نخواست و

                            

من ازقسمت شکست خوردم

                                         

وقسمت با ارزش شد و من...

 

 

 

 باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم!

چندیست تمرین میکنم!من میتوانم!

می شود،آرام تلقین میکنم...

حالم...؟

نه،اصلا خوب نیست...

تا بعد،بهتر می شود،فکری برای این دل آرام و غمگین میکنم.

من می پذیرم رفته ای و برنمیگردی

همین!خود را برای درک این صدبار تحسین میکنم

کم کم از یادم میری!

این روزگارو رسم اوست!

این جمله رو با تلخیش صدبار تضمین میکنم...

 

 

روز اول شوخی شوخی جدی شد

شوخی ترین جدیه عمرم دوست داشتن تو بود

و جدی ترین شوخیه عمرم از دست دادن تو...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 12:5  توسط تبسم  | 

 

 

 سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی،آره بازم منم همون دیونه ی همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت؟ دلم واست تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت.

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه،جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه.

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه،از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه.

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون.

فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم،حقیقتو واست بگم؟ به آخر خط رسیدم.

رفتیو من تنها شدم با غصه های زندگی،قسمت تو جداییو قسمت من آوارگی...

نمیدونی چقد دلم تنگه برای دیدنت،برای مهربونیات،نوازشات،بوسیدنت. تو خاطرت

مونده یکی همیشه چشم به راهته،یه قلب تنها و کبود هلاکه یه نگاهته.من میدونم همین

روزا عشق من از یادت میره،بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره. روزات بلنده یا کوتاه؟

دوستی اونجا با کسی؟ بیشتر از این منو نذار تو غصه و دلواپسی،یه وقت  منو گم نکنی تو دود این شهر

غریب،یه سرزمین غربته با صدتا نیرنگو فریب.فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه،

غم اسیری عزیزم زردو شکستت نکنه.اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون...

منم تورو سپردمت دست خدای مهربون.راستی دیشب بارون اومد منو خیالت تر شدیم رفتیم تو اوج آسمون

 با ابرا همسفر شدیم.از خودت برام بگو،بدون من خوش میگذره؟ دلت میخواد می اومدم یا تنها موندی بهتره؟

از وقتی نیستی تو چشام فقط شده کاسه ی خون،همش یه چشمم به دره،چشم دیگم به آسمون.

یادت میاد گریه هامو ریختم کنارِ پنجره داد کشیدم تورو خدا نامه بده یادت نره.

یادت میاد خندیدیو گفتی حالا بذار برم،تو رفتیو من تا حالا کنارِ در منتظرم...

 

 

 

تنها دلیل زندگیم با یه غمی دوست دارم ،داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم،

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر،مگه نگفتم چشاتو از چشم من هیچوقت نگیر.

زودتر بیا،بدونِ تو دنیا واسم جهنمه،دیوار خونمون پر از سایه ی غصه و غمه،

تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه،مگه نگفتی همه جا مال منی تو همیشه

دلم واست شور میزنه این دلو بیخبر نذار،تورو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار،

فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم،به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم،

اگه بخوام برات بگم شاید بشه صدتا کتاب که همه صفحش قصه ی چندتا دردو چندتا عذاب!

میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن،نورشونو بدرقه ی پاکیِ خنده هات کنن.

یه شب تو پاییز که غمت داره سر به سر دل میذاره تبسم همون کسیه که بیشتر از همه دوست داره.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 10:22  توسط تبسم  | 

 

    

 تبسم جووووووووووووووووووووووووووون تولد خودتووبلاگت مبارک

                      علی و لاله   

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:55  توسط تبسم  | 

 

                  دومین سالگرد تولد

         

وبلاگم مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک

 

این وبلاگ به مناسبت تولدم ساخته شده پس تولدمم مباااااااااااااااااااااااارک

امسال تولد خودمو وبلاگم دعوتی نداشت آخه خودمم درگیر امتحانام بودم ولی اومدم خبر بدم که تولده

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:47  توسط تبسم  | 

 

 

اگه عاشق توئه عشق منم هست

اگه لایق توئه واسه منم هست

اگه دل تو سینته منم همینطور

اگه اون دیوونتو منم همینطور

اگه سهم تو غمه منم همینطور

زندگی جهنمه منم همینطور

اگه مال اون میشی دلم چی میشه

میگی تو بی ارزشی دلم چی میشه

تو میگی باید برمدلم چی میشه

میگی من مقصرم دلم چی میشه

حیف چشمایه تو که ازم بگیریش

دلی که داده بودی رو ازم بگیری

به خدا سختمه برام واسش بمیری

قدرتو نمیدونه تو بی نظیری

حیف چشمایه تو که ازم بگیریش

دلی که داده بودی رو ازم بگیری

به خدا سختمه برام واسش بمیری

قدرتو نمیدونه تو بی نظیری

 

 

باید دیونگی هامو ببخشی

نگاه سرد چشمامو ببخشی

می دونم گاهی حرفام خیلی تلخه

بگو میتونی حرفامو ببخشی

باید گاهی تو چشمام خیره شی

تا ببینی تا چه حد غمگین و خستم

نمی دونم دخیل دل خوشیمو

به چشمای کدوم آینه بستم

یه دنیا خاطره تو کوله بارم

منو از زندگی مایوس کرده

شبای بی چراغ زندگی مو

پر از تنهایی و کاووس کرده

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 17:11  توسط تبسم  | 

 

 

نمیدونم یادت میاد

 

موقعی که میرفتی باهم چه عهدی بستیم؟

 

من عهد بستم که هر هفته که از رفتنت گذشت

 

من غم تنهاییمو تو یه دفتر بنویسموتوهم هر هفته یه بوته

 

گل هر جایی که هستی بکاری تا دوباره بیای.

 

وامروز می بینم که دوست من که تو باهاش ازدواج کردی یه باغ

 

پرازگلای رنگارنگ داره ومن یه دفترپوسیده به اندازه ی شاهنامه.

 

 

 

 

 

 

یادت میاد اون قدیما قایم موشک بازی می کردیم ؟ .....

 

باهم دیگه چشم میذاشتیم .... ومیشمردیم تا صد ...

 

تو یواشکی قایم شدی ... بدون اینکه چیزی به من بگی

 

و رد پایی از خودت بذاری ... و من گرگ شدم ....

 

بدون اینکه خیال دریدن داشته باشم ....همه جا به دنبالت میگشتم ...

 

توی کوچه ها ودشت و بیابونها.پشت کوهها و دریا.....

 

وبازشمردم وشمردم ..... این طوری که ما بازی میکنیم ....

 

هیچوقت همدیگرو پیدا نمیکنیم ...خودت بیا ودوباره شروع کن...

 

اینبار دیگه هیچ کدوممون گرگ نمیشیم ....هیچ کدوم ....

 

 

 

 

گاهي آرزو مي کنم...     

 

 

کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را

 

بخورم!!!

 

کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي

 

ديدن يک لحظه

 

فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته

 

باشم!

 

کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد

 

تا امروز

 

چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک

 

بريزند!

 

کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با

 

خود نگويم

 

" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"

 

 

 

 

 

یادته بهم گفتی که شب بی اعتباره ...

 

بودن و نبودنش فرقی نداره ...

 

تو قسم خورده بودی با من می مونی ...

 

دیگه اسمت واسه من یه یادگاره ...

 

خاطرات عشق پاره تو دلم چه موندگاره ...

 

قاب چشمای سیاهت عمریه که رو دیواره ...

 

تو شبای بی ستاره دل من هواتو کرده ..

 

جای خالیتو می بینه ولی باز باور نداره ...

 

 

 

 

یه غریبه اومد از راه با من آشنا شد

 

با تمومه خستگیهاش با من همصدا شد

 

خونه ی دل از محبت گرمو با صفا شد

 

به غرور گذشته رسیدم چی بگم؟

 

ندونســــــــــــــته دلمــــــــــــــو به غریبه سپردم

 

اون غریبـــــــــــــــه رو ساده شمردم

 

گول چشم سیاهشو خوردم

 

رفت از این شهر تا دلم رو به خون بکشونه

 

جون من رو به لب برسونه

 

جای دیگه آتیش بسوزونه

 

ندونســـــــــــتم که غریبه هرچی باشه یه غریبس.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:23  توسط تبسم  | 

 

 

تقدیر

 

وقتی میرفتی نگاهم را به نگاهت دوختم

 

تا که شاید راز رفتنت را پیدا کنم

 

که ناگه شنیدم تو می گویی

 

رازی نیست در رفتن من

 

تقدیر ما همین بود.

 

 

 

 

 

دیگه هیچ وقت به دلــــــم فرصت فریاد نمیدم  

 

قصه عاشقی رو من به کـــــــــسی یاد نمیدم

 

دیگه هیچ وقت فکرمو سرُ رو تن بــــاد نمیدم  

 

یه شاهی هم به دلـــم  چون یادت افتاد نمیدم

 

دیگه هیچ وقت گلای عشقــــــمونو  آب نمیدم

 

به تو یک بوسه خالی حتی توو خواب نمیدم

 

دیگه هیچ وقت اشکمو من با غمت  تاب نمیدم

 

گونه زرد رخم رو دست  سرخاب نمیدم

 

دیگه هیچ وقت به سرم عشق تو رو راه نمیدم

 

حرفای بی کسی مو، حتی به یک چاه نمیگم

 

دیگه هیچ وقت به دلــــــم فرصت فریاد نمیدم

 

قصه عاشقی رو من به کـــــــــسی یاد نمیدم

 

 

 

دیشب ندیدی که چه محشرکردم

با اشک تموم کوچه رو تر کردم

دیشب که سکوت دق مرگم میکرد

وابستگیم رو به تو عادت کردم.

 

 

 

 

من بازی روز گار را نمی فهمم...

 

 

من تو را دوست دارم...

 

 

تو دیگری را.....

 

 

 

و دیگری تو را...

 

 

 

    

 

 

 

خدا كنه يه بار ديگه لحظه هارو مرور كنه از

 

 

توي باغ خاطره يه بار ديگه عبور كنه خدا

 

 

كنه يادش بياد


كجاي دفترش بودم يادش بياد تو باغ دل من گل

 

 

پرپرش بودم اومدنش ساده نبود كه رفتنش ساده

 

 

 باشه

 

 

 

 

 

 

 

 

معلــــــــــــــــم گفت الف

گفتم او

 

معلــــــــــــــــم گفت ب:

 

گفتم با او

 

معلـــــــــــــــم گفت پ:

 

گفتم پيش او

 

معلـــــــــــــــــــم گفت ج:

 

خواستم بگويــــــــم جــــــــــــــــــدايي

 

گفت:ديــــــــــــــــگر بس است

 

 

 

بیا... بیا... بیا...

 

لحظه ها همیشه خواستن که تو رو بگیرن از من

 

 

چه غریب و ناشناسِ جاده ی به تو رسیدن

 

 

همیشه یه چیزی بوده شوقتو از دلم ربوده

 

 

ولی یه تپش دل من از غمت جدا نبوده

 

 

بیـــــــــا... بیـــــــــا... بیــــــــــا...

 

 

یه روز چشاتو وا کنی میبینی من تموم شدم

 

 

میبینی جام چه خالیه یا رفته ام پی خودم

 

 

اگه یه روزو روزگار پیش خودت باز بشینی

 

 

تمومه این روزارو جلوی چشات باز میبینی

 

 

بیـــــــــا...بیــــــــــــا...بیـــــــــا...

 

 

چقد ما فاصله داریم چرا اینو نفهمیدم

 

 

کاش اون روزا میمُردمو اینجور اینو میفهمیدم

 

 

دیگه برام نمیمونی تو چشات اینو میخونم

 

 

چقد دلم گرفته باز نمیدونم چی بخونم

 

 

بیــــــــــا...بیــــــــــا...بیـــــــــا...

 

 

 

 

حق چشای من نبود محکوم گریه واسه تو

 

داغ نبودنت به دلم...آخ چی بگم برای تو

 

 

چطور دلت اومد بری؟! این التماسام کم بودن؟؟؟

 

 

یا این دستای عاجز من لایق خواهش نبودن؟!

 

 

بغض صدامو نشنیدی وقتی بهت گفتم نرو؟!؟

 

 

گذشتی و تو بی خیال بستی به روم هرچیزی رو

 

 

هرچی بدی کردی به من،دلم نیومد که برم

 

 

خوب میدونم که نمیای اما هنوز چشم به راهم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 13:2  توسط تبسم  | 

 

 

 

 

 

گاهی اوقات اینقدر طرف مقابلت رو دوست داری که نمیتونی علاقتو به

 

 

زبون بیاری این موقع است که فقط دلت میخواد تو چشاش زل بزنی تا شاید

 

 

از نگاهت راز دلت رو بخونه

 

 

 

 

 


 


 

دنيا كوچيكه و عشق تو ، بزرگ

 

دستهاي من كوچيكه و قلب تو ، بزرگ

 

چشمهاي من كوچيكه و آسمون دل مهربون تو ، بزرگ

 

اشكهاي من كوچيكه ولي غربت تو ، بزرگ

 

آسمون دل من كوچيكه و ستاره ي عشق تو ، بزرگ

 

گر چه عشق من كوچيكه و قلبم طاقت غم نداره

 

اما بدون تا روزي كه نفس مي كشم و زنده ام

 

عشق زيبا و قشنگت هميشه توي قلب كوچيكم مي مونه

 

اینو باور کن که

 

دوستت دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مي خوام تو رو قسم بدم به جون هر چي عاشقه

 

به جون هر چي قلب صاف رنگ گل شقايقه

 

يه وقتي كه من نبودم بي خبر از اينجا نري

 

بدون يه خداحافظي پر نزني تنها نري

 

یه موقعي فكر نكني دلم واست تنگ نميشه

 

فكر نكني اگه بري زندگي كمرنگ نميشه

 

اگه بري شبا چشام يه لحظه هم خواب ندارن

 

آسموناي آرزو يه قطره مهتاب ندارن

 

راستي دلت ميآد بري بدون من بري سفر

 

بعدش فراموشم كني برات بشم یه رهگذر

 

اصلا بگو كه دوست داري اينجور دوست داشته باشم

 

اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا كاشته باشم

 

حتي اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه

 

چهره تو يادم مياد وقتي كه بارون ميزنه

 

اي كاش منم تو آسمون یه مرغ دريايي بودم

 

شايد دوسم داشتي اگه آهوي صحرايي بودم

 

اي كاش بدوني چشمات و به صد تا دنيا نميدم

 

يه موج گيسوي تو رو به صد تا دريا نميدم

 

به آرزوهام مي رسم اگر كه تو پيشم باشي

 

اونوقت خوشبخت ميشم مثل فرشته ها تو نقاشي

 

تا وقتي اينجا بموني بارون قشنگ و نم نمه

 

هواي رفتن كه كني كرگ گلاي مريمه

 

نگام كن و برام بگو بگو مي ري يا مي موني

 

بگو دوسم داري يا نه مرگ گلاي شمعدوني

 

نامه داره تموم ميشه مثل تموم نامه ها

 

اما تو مثل آسمون عاشقي و بي انتها




 

 

 

 

 

 

 

 

گاه يه لبخند اونقدر عميق ميشه که گريه ميکنم.

 

گاه يه نغمه اون قدر دست نيافتنيه که با اون زندگي ميکنم.

 

گاه يه نگاه اون چنان سنگينه که چشام رهاش نميکنن.

 

گاه يه عشق اون قدر ماندگاره که فراموشش نميکنم. 

 

 

 


 

 

ميدوني چرامن با ديوار رفيق شدم ؟

 

اخه اگر يك روز بياد كه ديگه هيچ كسي نبود كه روي شونش گريه كني

 

مي توني به ديوار پناه ببري اگر ديوار از زيرت شونه خالي كرد

 

روي سرت خراب مي شه ديگه نياز نداري گريه كني

 

چون بقيه واست گريه ميكنن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:50  توسط تبسم  | 

 

 

دل شکسته.....

 

 

نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکه هایی از رو زمین جمع 

 

میکرد بهش گفتم کمک می خوای؟گفت: نه

 

گفتم خسته میشی بذار کمکت کنم .

 

گفت:نه خودم جمع می کنم . گفتم حالا تیکه های چی هست؟

 

بد جوری شکسته معلوم نیست چیه؟ نگاه معنی داری کرد

 

و گفت قلبم این تیکه های قلب منه که شکسته ...

 

خودم باید جمعش کنم . بعدش گفت:می دونی چیه رفیق؟

 

آدمای این دوره و زمونه دل داری بلد نیستن ،

 

وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری

 

هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمین و می شکوننش،

 

می خوام تیکه هاش رو بسپارم دست صاحب اصلیش اون دلداری

 

خوب بلده می خوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب بشه

 

آخه میدونی گفته قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره گفتو

 

تیکه های شکسته رو جمع کرد و یواش ازم دور شد و

 

من توی این فکرد که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم.....

 

دلم می خواست بهش بگم خب چرا قلبتو می سپری دست هر کسی؟

 

انگاری فهمید تو دلم چی گفتم ..برگشت و گفت : رفیق دلم رو به

 

دست هر کسی نسپردم اون واسه من هرکسی نبود من برای اون

 

هر کسی بودم. گفت اینبار رفت سمت دریا،سهمش از تنهاییهاش

 

دریایی بود که راز دلش بود.

 

 

 

 

گریه کن قشنگ من ......

 

گریه کن زودی غمات میرن از یاد....

 

اینطوری سبک میشی روزای خوب یادت میاد

 

گریه کن منم دارم مثل تو گریه میکنم

 

گریه کن به خدا سخته میدونم

 

گریه کن که حالا ها باید از هم جدا باشیم

 

آخه دنیا نمی خواد که من و تو تنها باشیم

 

گریه کن تا آسمون گریه کنه

 

خدا از گریه ما گریه کنه

 

گریه کن بذار اشکات بریزن

 

دونه هاش خیلی قشنگن می بینم

 

گریه کن بذار به پای بهونه آخه اشکات واسه موندن لازمه

 

گریه کن با چشمای مهربونت.

 

 

 

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم،حیف غصه هایی که خوردم

 

چون ازت خبر نداشتم،بعضیها وارد زندگی ما میشن خیلی سریع میرن،

 

بعضیها برای مدتی میمونن و روی قلب ما ردپا میذازن و ما دیگه هیچ موقع

 

همون که بودیم نیستیم تو منو مثل خاطره ای فراموش و من تو رو مثل

 

خاطره هایی به یاد سپردم،آخه این رسم توست که خاطرها رو فراموش کنی ولی

 

من عادت کردم که به اونا دل ببندم و باهاشون زندگی کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:37  توسط تبسم  | 

 

 

 

سرنوشت، ننوشت ...

 

 

گر نوشت، بد نوشت .....

 

 

اما باور کن : سرنوشت را نميتوان از سر نوشت

 

 

 

 

تا دیر نشده " خدانگهدار "...

 

من خواستم دوستت بدارم

 

تو خواستي نابودم کني

 

من نتوانستم .. تو توانستي

 

کدام يک از ما بيگناه تر بود؟!!....

 

نگاه گرم تو یه عمر امتحانم بود

 

قبول می کنم ...آری!...

 

بد امتحان دادم!...

 

 

 

 

اون رفت...من خودم اونو از دست دادم...

 

ولی بعد از رفتنش بود که احساس کردم

 

دیگه هیچکس رو نمی تونم واقعا دوست داشته باشم...

 

ای تمام باور من رفتن تو باورم نیست!!

 

 

 

یادش بخیر آنکه دیگر یاد ما نکرد

 

رفت و نگاه دیگر هم به ما نکرد

 

عشق و خیالش را در دل پنهان ساختیم

 

ولی چه سود رفت و حتی یاد ما نکرد.

 

 

 

 

 

 

اگه میدونستی قطره ی بارون وقت دور شدن

 

 از ابر چه حسی داشت،اگه میدونستی یه بندر

 

 وقت رفتن کشتی ها چه تنها میشه،اگه میدونستی

 

 درخت کاج وقت پر کشیدن پرنده ها چه غمگین میشه

 

اگه میدونستی که رفتنت چه آتیشی به جونم کشید

 

 اون وقت این قدر راحت نمی گفتی  « خداحافظ»

 

 

 

تا حالا شده عاشق بشي ولي دلت نخواد كه بدونه؟؟؟

 

تا حالا شده تموم شب گريه كني بدون اينكه بدوني چرا؟؟؟

 

دلت بخواد تا صبح بيدار بموني ولي بدوني به جايي نمي رسي؟؟؟

 

تا حالا شده رفتنشو تماشا كني ولي دلت نخواد كه بره ؟؟؟

 

بعد آروم تو دلت بگي دوست دارم اما نخواي بدونه ؟؟؟

 

تا حالا شده .....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 16:4  توسط تبسم  | 

 

ولنتاین مبارک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 20:44  توسط تبسم  | 

 

 

تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد تولدم وتولد وبلا گم مبارک

 

 

سلام به همه گلهای نازنین.می خواستم بگم

 

جشن تولدخودمو و تولد وبلاگم هست

 

ولی امسال برام شیرین تره چون

 

گلهای نازی مثل شما را پیدا کردم

 

از صمیم قلبم براتون بهترین هارو آرزو می کنم

 

مرسی از مهرومحبت همگی

 

 

این متن دوستم برام پیام تبریک فرستاده از دلم نیومد نزنمش

 

توی شب تولدت دلمو هدیه میکنم

 

 واسه ی آرامش تو به دوریت عادت میکنم

 

با تولدت منت برسر تقویم ها گذاشتی

 

زمستان را خجالت دادی

 

بهمن ماه را سرافراز و سربلند کردی

 

پنجمین روز آن را تا ابد شرمنده ی خود کردی

 

باقیه ی روزها را شرمنده ی آن روز کردی

 

حسرت رو به دل گذاشتی

 

لبخند زدی و آسمون آبی شد

 

شب های قشنگ بهمن ماه مهتابی شد

 

پروانه پس از تولد زیباییت تا آخر

 

عمر غرق بی تابی شد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 8:25  توسط تبسم  | 

 

 

دنیا رو بد ساختند.....

 

کسیو که دوست داری تو رو دوست نداره.

 

کسی که تو رو دوست داره،تو دوسش نداری

 

اما کسی که تو دوسش داری و اون هم تو رو دوست داره

 

به رسم و آیین هیچوقت به هم نمیرسین

 

 و این رنجه...............

 

 زندگی یعنی این...............

 

 

 

همیشه اینگونه بوده کسیو که خیلی دوست داری زود از دست میدی

 

پیش از اینکه خوب نگاش کنی. مثل پرنده ای زیبا بال میگیره و دور میشه.

 

هنوز بعضی از حرفاتو به اون نگفته بودی.هنوز همه لبخندهای خودتو به اون

 

 نشون نداده بودی. همیشه اینگونه بوده ست. کسی رو که از دیدنش سیر نشدی

 

زود از دنیای تو میره. وقتی به خودت میای که حتی ردی از اون تو خیابون

 

نیست.

 

 

 

من و تو ما بودیم،همراه و هم نگاه

 

هم بغض و هم صدا،هم پا و پا به راه...

 

تو اما دلت با من نبود! در میان آن همه علاقه

 

 رفتن سهم ساده من شد! برگرد و دستمو بگیر!

 

میخواهم در کنار تو، بر برگهای عمر ناتمامم  بنویسم:

 

آبی ترین آبی دنیا، همین آسمان خاکستری ، خانه من است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 16:50  توسط تبسم  | 

 

 

 

روز اول گل سرخي برام آوردي گفتي براي هميشه دوستت دارم

روز دوم گل زردي برام آوردي گفتي دوستت ندارم

روز سوم گل سفيدي برام آوردي و سر قبرم گذاشتي

وگفتي منو ببخش فقط يه شوخي بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

براش بنویس دوستت دارم آخه میدونی .

 

آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفها شونوازیاد میبرن ولی یه نوشته

 

به این سادگیها پاک شدنی نیست.

 

اگرچه پاره کردن یک کاغذ ازشکستن یک قلب هم ساده تره...

 

ولی بنویس...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درتنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم

دربي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم

درحال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سردوتلخت گريه كردم

در حين دويدن دركوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه

به ياد لحظه هايي كه بودي واكنون نيستي ايستادم وآرام گريه كردم

ولي اكنون مي خندم آري ميخندم.....

به تمام لحظه هاي بچگانه اي كه به خاطرت اشك هايم را قرباني كردم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 23:9  توسط تبسم  | 

 

 

 

 

نگو که نميدونستي... خودت التماس دستامو ديده بودي...

 

 

خودت اشکاي چشامو ديده بودي...

 

 

خودت خوب ميدونستي که چقدر دوستت دارم...

 

 

خودت خوب ميدونستي که عاشقانه قلبتو مي پرستم...

 

 

نگو که نمیدونستي...

 

 

دلم مي خواست وقتيکه داشتي میرفتي يه لحظه برمي گشتي

 

 

و حداقل يه نگا تو چشام مي کردي...

 

 

نميگم برنگشتي... چرا ! برگشتي...

 

 

نگامو ديدي... چشامو ديدي...

 

 

قطره هاي اشکو که تو چشام حلقه زده بود ديدي...

 

 

لبامو که از شدت بغض مي لرزيد ديدي...

 

 

التماسمو ديدي... احساسمو فهميدي...

 

 

نگو که نميدونستي...

 

 

خودت خوب ميدونستي که چقدر دوستت دارم...

 

 

اما رفتي...دلم مي خواست مي تونستم کاري کنم که بموني...

 

 

اما تو رفتي......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اون رفت...من خودم اونو از دست دادم...

 

 

ولی بعد از رفتنش بود که احساس کردم

 

 

دیگه هیچکس رو نمی تونم واقعا دوست داشته باشم...

 

 

ای تمام باور من رفتن تو باورم نیست!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

نگاه گرم تو یه عمر امتحانم بود

 

قبول می کنم ...آری!...بد امتحان دادم!...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 17:22  توسط تبسم  | 

 

 

تقدیم به عشقم :

از خدا خواستمت...نه از خودت...

اگه یه روزی تورو ازم بگیره هیچی نمیتونم بگم

چون خودش تورو داد

و خودشم گرفته...

 

اگه یه روزی نشه که دیگه باتو باشم

میام اینجا فقط مینویسم: خدا نخواست ما باهم باشیم...

ولی بدون اون روز روز مرگ عشق منه.

 



 

چه زود گذشت....

چه زود گذشت برای هم بودن و برای هم سوختن

چه زود داستانت از درخشش نوازش به تیرگی

بی مهری عادت کرد و لبخند غبار سایه سردی

از جلوه بودنت را نشانم داد

چه زود کوچه باغهای خاطرات را فراموش کردی

چه زود قرارمان را آفت پژمردگی زد

چه زود در بیشه ی تو آهوی سرگردانی که به تو پناه

آورده بود رانده شد چه زود بی قرار تنهایی شدیم و

چه زود همراهی مان گذشت

چه زود گذشت بی قراری دیدارمان چه زود گذشت....

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 12:37  توسط تبسم  | 

                             

                       

   آيا اين تقدير من است؟!!..

                

  تا روزها در جاده دلتنگي بنشینم و

                   

  افسوس دوري تو را بخورم.......

     

  درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند!..

               

  افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي.

         

   افسوس كه سرنوشت براي ماجدايي را رقم زده !!

        

   افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي !

 

   گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما...

   

   اما خوشبختي من درباتوبودن بود..

                        

   افسوس كه خوشي ها تمام شد....

                      

   افسوس كه باهم بودن ها تمام شد....

           

   اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميكنم !...

 

   من و تو دوخط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد تا

 

    دو سرما  عاشقانه به هم  برساند و تا آخراين دنيا

 

    موازي خواهيم ماند ...

 

                           

                    لعنت به اين دنيا ... 

  

 

                

 

قمار عشق

 

پشت میز قمار، دلهره ی عجیبی داشتم، برگی حکم داشتم

 

و دیگر هرچه بود ضعیف بود و پایین.

 

بازی شروع شد، حاکم او بودو من محکوم.

 

همه برگهایم رفتندو سه برگ بیش نماند.

 

برگی از جنس وفا رو کرد، من بالاتر آمدم بازی در دست من افتاد.

 

 عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید و حکم آمد از جنس چشم

 

سیاهش.زندگی حکم پایین من بود و... باختم.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 11:54  توسط تبسم  | 

 

از تموم دنيا و دار و ندارش

شونه هاتو کم دارم واسه بارش

زخمي خنجر زهر آگين يارم

تو که تازه اومدي تنها نذارم

به چشام خوب خيره شو ببين چه پيرن

منو درياب خوب من دارم مي ميرم

ديگه حتي نايي نيست براي گفتن

خيلي وقته تو سکوت غم اسيرم

يک لحظه خوبي به من بده

از من بگير روح و تنم

براي يک لحظه خوشي

به هر دري در ميزنم

برگردون عمر رفته رو

حتي واسه يه ثانيه

دلخوش کنم حتي دو روز

از من مگه چي باقيه؟

غربتم رو آشنايي کن بهارم

روزامو درياب عزيز دور شد قطارم

تنها يک ثانيه عاشقي به جز اين

هيچ توقعي از اين روزا ندارم

 

 

 

آدما از آدما زود سير ميشن

آدما از عشق هم دلگير ميشن

آدما رو عشقشون پا ميذارن

آدما آدمو تنها ميذارن

منو ديگه نميخواي خوب ميدونم

تو کتاب دلت اينو ميخونم

يادته اون عشق رسوا يادته؟

اونهمه ديوونگي ها يادته؟

تو ميگفتي که گناه مقدسه

 

اول و آخر هر عشق هوسه

آدما آخ آدماي روزگار

چي مي مونه از شماها يادگار؟

ديگه از بگو مگو خسته شدم

من از اون قلب دورو خسته شدم

نميخواي بموني توي اين خونه

چشم تو دنبال چشماي اونه

همه حرفاي تو يک بهونه ست

اون جهنمي که ميگن اين خونه ست

 

 

از زندگي از اينهمه تکرار خسته ام

از هاي و هوي کوچه و بازار خسته ام

دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هرکه و هرکار خسته ام

بيزارم از خموشي تقويم روي ميز

وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام

دل مرده سوي خانه ، تن ِ خسته مي کشم

آه کزين حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت يار تو هستم ولي نبود

از خود که بي شکيبم و بي يار خسته ام ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:10  توسط تبسم  | 

 

 

 

وای مثل اینکه خیلی دیر کردم؟ ببخشید نمی خواستم دوستای گلمو نگران کنم.اصلا فکرشو

 

نمیکردم که کسی نگران من باشه.اما حالا فهمیدم که تو اطراف این سرزمین دوستای نازی

 

دارم که نگران قلبهای کوچیک تبدارن.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:58  توسط تبسم  | 

 

می خوام واست حرف بزنم واسه تو خواننده ی ناشناسی که میدونم منو میشناسی.

 

ميدونم که ميدوني ،منم ميشناسمت! ميدوني واسه چي ميشناسمت؟؟؟

 

واسه درد،واسه غم،واسه قصه هات،واسه اون گريه هاي شبونت،واسه اون لحظاتي

 

که ميري يه گوشه ي دنج ،بدورازآدما سرتوميذاري رو زانوهاتوآروم آروم مث من

 

اشک ميريزي .ميخوام ازتوبنويسم .چون درد من و تو مث همه.خيلي بهت نزديکم

 

نزديکترازهمه شايد بگي فاصله زياده بين من وتو.آره ميدونم حق با تويه اينقد فاصله

 

بين من و تو زياده که حتي اين فاصله ها هم دارن فرياد ميکنن ،ازفاصله اي که بين

 

ما گذاشتن.

 

 ناشناس...!

 

اگه احتیاج به یه همدرد داشتی ... دل من ماله تو.

 

ناشناس من دوســــتت دارم که این وبلاگو واسه دل شکسته ی تو زدم تا به حرفای

 

دلت گوش بدم.نميتوني قبولش کني ميدونم ميگي اوني رو که دوست داشتم رفت،پس

 

تو که اينقد دوري و نميشناسمت چه طوري بايد دوست داشتنت رو باور کنم ...

 

اما قسم به سادگيم که حقيقته ...

 

يه دنيا درد داري،يه دنيا حرف که ميدونم دلت ميخواد ازته دل فرياد بزني،اما خودتو

 

هم ميدوني کسي نيست گوش کنه.

 

ناشناس...! خیلی ها، خيلي ها خيلي چيزها ميگن،

 

گفتن و خواهند گفت، خيلي ها ميگن اين کارو کن يا اون کارو. خيلي ها مسخره ات

 

ميکنن،خيلي هاهم به عشق پاک ومقدس توحسودي می کنن.اينها رو من دارم مينويسم

 

براي تو. ميخوام اززبون توبنويسم ميخوام ازچيزي بنويسم که تو،خيلي وقته محکوم

 

به نگفتنش کردي ميخوام همراه با توفرياد بزنم ،ميخوام ازاين فاصله ها شکايت کنم

 

فاصله ............!

 

هر وقت اسم فاصله مياد،همه فکر ميکنن مقياسش با متر و کيلومتره ،

 

ولي ناشناس...!

 

ميدونم که توميدوني فاصله براي من يعني چي...؟؟ فاصله براي مايعني آخرفاصله ها

 

چيزي که هيچ چيز نميتونه اونو بسنجه .

 

ناشناس...!

 

دوست دارم واست ديوار باشم يه ديوارواسه اون کسي که خسته اس و يه جايي ميخواد

 

واسه تکيه دادن. نميخوام ديواري باشم که بهونه ي جداييهاست نميخوام برات ديواري

 

بشم که ازيه سد محکمتره ميدونم که يه عالمه درد وغم داري .

 

آشناي غريبه...!

 

دوست دارم وقتي که خيلي دلت گرفته روي اين ديوارهرچي دلت ميخواد بنويسي

 

نترس از تمام شدن ديوار. من هستم تا وقتي تو باشي پس بنويس برام..

 

براي من نه! پس بنويس از خودت،براي خودت...

 

بيا ما نگهباني براي دوست داشتن باشيم، بيا کمکم کن تا فرياد ما به

 

گوش همه برسه.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 21:39  توسط تبسم  | 

 

دیــره دیگه دیـــــــــــــــــــــــره ..................

اونکه می خوامش داره میـــــــــــــــــــــــــره.........

ازش نخواستم بمونه آخه فکر نمیکردم نمونه

خیال میکردم نگفته هامو از توی چشمام می خونه

بهش نگفتم دوسش دارم آخه فکر نمی کردم کم بیارم

فکر نمی کردم اینقده راحت قلبمو پیشش جا بذارم

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

دیــــــــــــــــــــــــــــــــــره دیگه دیره. اونکه می خواستم داره میره

 

این شعرو اون بهم تقدیم کرده بود حالا هم که رفته من این شعرو 

بهش تقدیم می کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 14:17  توسط تبسم  | 

 

 

یادمه بچه که بودم همیشه تهِ مدادی که باهاش مشقامو می نوشتم یه

 

پاک کن داشت که باهاش غلطای مشقمو پاک می کردم.....

 

کاش تهِ مداد زندگی ما هم یه پاک کن داشت تا می تونستیم

 

غلطاشو پاک کنیم و درستاشو بنویسیم.

 

 

 

 

کاش عاشق ز معشوق طلب جان میکرد

                            

                                تا که هر بی سروپایی نشود یار کسی

 

تو اگر میدانستی که چه زجری دارد

                                  

                                 خنجر از دست عزیزان خوردن

 

ز منه خسته نمی پرسیدی دوست چرا تنهایی؟؟؟

 

 

اینو بدونید.............زخم شمشیر رفیق درمون نمیشه!!!

 

 

 

میدونی سخت ترین روز چه روزیه؟ روزی که قلب هایی که برای هم

می تپیدن از هم جدا بشن دل هایی که محرم هم بودن محرم دل کسی

دیگربشن!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 14:7  توسط تبسم  | 

 

می دونی چرا وقتی گريه می کنی آروم می شی؟!چون اشکهای سردت

 

قبل از اينکه از مجرای چشم سرازير بشه يه سری به قلبت می زنه .

 

بعد قلبت که خيلی داغه حرارتشو می ده به اشکات واشکات گرم

 

می شن.اونوقت اشکات هم سرما شو نو می دن به قلبت.

 

اينجوريه که اشکات گرم می شن و قلبت سرد و آروم...

 

 

 

 

 

يه روز دلم گرفته بود. رفتم كنار دريا! يه ماهي رو ديدم.

 

صداش زدم! گفتم ماهي جون: شوري دريا از چيه؟

 

گفت از تمام اشكهائيه كه موقع تولد عشق تا حالا ريخته شده!

 

گفتم تلخي دريا مال چيه؟ گفت از لحظه هاي تلخيه كه آدمهاي

 

زيادي عشقشونو از دست دادن! گفتم دريا تلختر از اين هم ميشه؟

 

گفت: اونقدر كه ماهيا همه مي ميرند.

 

 

 

 

 

 

 

 

زندگي قشنگه به شرطي كه هميشه در كنار اونكسي باشي كه

 

 عشقو تو دلت كاشت ! اشك وقتي زيباست كه از چشات بوي

 

 عشق بيرون بياد ! غروب وقتي قشنگه كه تو غربت

 

 شاهدش نباشي. قدم زدن تو روزاي پاييزي وقتي قشنگه كه در

 

 كنار سايه ي تو يه سايه ي ديگه باشه! و مرگ وقتي لذت داره

 

 كه از عشق به اون هيچوقت سيراب نشده باشي.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 11:55  توسط تبسم  | 

 

 

اون رفت...... خیلی راحت تر از اونی که فکرشو میکرد،

 

یادم میاد یه روز بهم گفت:بدون من میمیره،

 

اما حالا.....

 

کو؟ کجاست؟ کو اونی که می گفت بدون من میمیره؟

 

میدونی چیه؟ دلم واسه خودم خیلی می سوزه، وقتی یادم

 

میاد چه جوری حاضر بودم جونمو براش بدم،

 

حتی قطره های اشکمو ندید. همون اشکایی که هر موقع از

 

چشمام جاری می شد ، می گفت: وقتی گریه می کنی و این

 

اشکارو گونه هات می لغزه،انگار آسمون رو سرم خراب

 

میشه ، اما چه آسون از کنار قطره قطره ی اشکام گذشت و

 

هیچ اعتنایی نکرد. ولی حیف اشکام، آخه خودم اونو توی

 

اشکام دیدم و میدونم اگه از چشمام بیفته دیگه نمی بینمش.

 

پس اشکامو تو یه تنگ بلور پیش خودم نگه میدارم تا

 

اگه شاید یه روزی برگشت اون تنگ بلور و نشونش بدم

 

و بگم: بی انصاف ببین دونه به دونه ی این اشکارو

 

واسه تو ریختم.واسه تویی که به قول خودت تحمل دیدن

 

حتی یه قطره اش  رو نداشتی.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 20:43  توسط تبسم  | 

   

 

 

 بی خيال شوتـــو عزیزم ، قلب من صـدا نداره

 

زيــر خـــاک کردن مــــن به خــدا نگا نداره

 

می دونم تو اون دل تـو پر مکره ، پـــر حيلـه

 

با خودت ميگفتی هر شب کی ميشه که اون بميره

 

خــــاک اول و تــو ریختی رو چشمای سياهم

 

گفتی کــور شو تا نبينی که من آغوش گنــاهم

 

مشت دومم تو ريختی ، از همون خـاک برهنــه

 

روی اين تن کفن پوش ، که بشه سوژه ی خنده

 

حالا من زير يه مشت خاک سرد تــوی قبــرم

 

برو خوش باش که ديگه من واسه هميشه مُــردم

 

وحشت شبای اول تـــوی اين مقبــره ی سرد

 

کمتر از اون شبی بود که دروغ تــو داغـونم کرد

 

امروزه بهار عشقم ، آخه هفــت روز گذشتــه

 

اين همون فصل شکفتن ، ماه مــا ، ارديبـــهشته

 

اومدی تو سر قبرم با يه مشت گــلای وحشی

 

خنديدی گفتی که هرگز تو منـو دوســم نداشتی

 

پا شدی آهسته رفتی ، خنديدی گفتی که ساده

 

اين گلا برای تو نيست می دمش به عشقــی تازه

 

لعنتی نخند به عشقم که تنم تـو قبــر می لرزه

 

وفای یه سگ به قرآن به وجود تو می ارزه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 23:8  توسط تبسم  | 

 

بي وفاي من ، روزها بملاقات تو مي آيم .

 

سر كوچه به انتظار تو مي ايستم، در گوشه هاي تاريك،در پشت درختان سر سبز كمين مي كنم .

 

شايد از راه باز آيي و چشمهاي قشنگ تو مرا نوازش دهد .

 

 راستي كه اين انتظارها ، چقدر تلخ و نا گوار است

 

با همه اينها اين ياد بودهاي دير گذر را بخاطر تو دوست مي دارم و از تلخي انتظار لذت مي برم.چون گريه هاي

 

 

نيمه شب از آن محفوظ مي شوم.

 

دلم مي خواست بجاي آن جوي روشن و شفاف آب مي بودم كه صورت خود را در آن مي شويي و يا آن درختي كه

 

مستانه و با ذوقي كودكانه براي گزفتن شا خه هاي آن به هوا مي پري تا بدان بياويزي و از شاخه هاي آن بالا ب

 

روي و يا آن جنگلي بودم كه در آن مخفي مي شوي تا بر لبانت بوسه زنم .

 

ايكاش من و تو بر وري سبزه ها مي غلطيديدم ، و زير نوازشهاي مهتاب مي شستيم و اشكهايمان را بهم مخلوط

 

مي كرديم ، آنگاه بگوش تو سرود محبت مي خواندم و با اشك شوق چهر ه گل را مي شستيم .

 

محبوب من ،از تو دورم و هميشه در قلب مني

 

.بي توام ، گوييا تو هميشه با مني

 

گوييا هيچ وقت با من نبودي

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 12:42  توسط تبسم  | 

 

 

 

 

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه

 

زندگیم با بودنت درست مثله بهشته

 

تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک

 

آبجی جون دوست دارم تولدت مبارک

               

             تولدت مبارک

 

 

 

 

عزیزم روزی که به دنیا اومدی از آسمون بارون می بارید

 

ولی هوا ابری نبود،فهمیدم که فرشته ها بودن که گریه میکردن

 

چون یکی از اونا کم شده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 12:22  توسط تبسم  | 

 

 

 

 

 

وقتي هستي نيستم , وقتي نيستي هستم , وقتي هستم نيستي,

 

وقتي نيستم هستي اي همه ي نيست شده ي هستي من,

 

هستي من نيست مي شود وقتي تو نيستي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 19:10  توسط تبسم  | 

 

 

 

 

 

 

 

عشق فراموش کردن نیست،بلکه بخشیدن است.

 

عشق گوش دادن نیست،بلکه درک کردن است.

 

عشق دیدن نیست،بلکه احساس کردن است.

 

عشق کنار کشیدن و جا زدن نیست

 

بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است.

 

 

 

 

اگه کسی رو دوست داشته باشی نمی تونی تو چشماش زل بزنی

 

نمی تونی دوریشو تحمل کنی،نمی تونی بهش بگی دوستش داری،

 

نمی تونی بهش بگی چقدر به اون نیاز داری،

 

واسه همینه که عاشقا دیوونه میشن.

 

 

 

فاصله عشق هاي معمولي را از بين مي برد و

 

عشق هاي بزرگ و جاوداني را شدت ميبخشد.

 

مانند باد كه شمع را خاموش و آتش را شعله ور مي سازد.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 19:8  توسط تبسم  | 

 

 

برو از یاد من برو، برو از پیش من برو

 

برو من نمی خوام دیگه تو رو

 

برو دوست ندارم دیگه تو رو

 

برو قسم نمی خورم تو رو

 

برو نفرین نمی کنم تو رو

 

برو گریه نکن واسم ، برو دلمو شکستی برو

 

دلت نسوزه برو ،برو تنهام بذار برو

 

گفتی که سیر شدی از من ،همون بهتره بذار برو

 

گفتی که عاشق نبودی ،همون بهتر عاشق

 

نشدی کاری کردی که دلم نمی خواد ببره

 

اسم تو رواگه منو دوست نداری چرا سر

 

به سرم میذاری اگه عاشقم نبودی چرا

 

پا روی قلبم میذاری دلت نسوزه برو،

 

برو تنهام بذار بروکاری کردی که دلم

 

نمی خواد ببره اسم تو رو

 

برو سر به سرم نذار برو پا روی قلبم نذار

 

برو از تو بریدم برو دیونم کردی برو

 

سوختم و ساختم به پات همه هستیمو دادم

 

برات حتی نمردی برام تا که منم بمیرم برات

 

خستمو خستم از تو ،من که دلمو نبستم به تو

 

خودت می خواستی بری همون بهتر بذار برو

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 20:45  توسط تبسم  | 

 

 

با خودت فکر کن که تنها باشی                  

 

 بادیدنش یه حس خوبی بهت دست بده

 

با دیدنش فکر کنی که دیگه تنها نیستی

 

باهاش راه بری

 

 دستشو تو دستات فشار بدی

 

تو چشاش زل بزنی

 

سرتو بزاری رو شونه هاش

 

 زار زار گریه کنی    

 

که شبا نتونی از فکرش بخوابی

 حالا فکرشو بکن فقط یه عکس ازش مونده

 که داره زیر اشکات خیس می شه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 20:42  توسط تبسم  | 

 

وقتی که میرفتیم با پای پیاده،

گفتی فقط یادت باشه یه دوستیه ساده

هیچ حسی نباشه... هیچ عشقی نباشه

 یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده .

تو بارون چشمام تمومی نداره آخه دلم برای تو یه بیقراره .

گفتی نمی خوامت عاشقت نمیشم گریه هاتم دیگه برام فایده نداره.

دیدی که عاشقت کردم خودت گفتی که فکر نمیکردم اینجوری

عاشقت بشم ولی دیدی که عاشقت کردم اما من واسه میمردم

دوسم نداشتی غُصه می خوردم آخرش دل تو رو بردم.

گفتی منو می خوای چه کار تنها برو هرجا می خوای، برو.

واسه تو میمردم ،غُصتو می خوردم یواشکی عکستو با خودم

می بردم تا صبح میشستم کنار عکست،بیدار می موندم غصتو

می خوردم دیدی دیدی که عاشقت کردم خودت گفتی که فکر

نمی کردم اینجوری عاشقت بشم ولی دیدی که عاشقت کردم.

 اما من واسه تو میمردم دوسم نداشتی غُصه می خوردم

آخرش دل تو رو بردم ....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 20:36  توسط تبسم  | 

 

بي‌اراده متولد مي‌شويم. بي‌اختيار زندگي مي‌كنيم. بدون اينكه بخواهيم مي‌ميريم. داريم

 

زندگي مي كنيم و نمي‌تونيم در تولد و مرگ دخالتي داشته باشيم، اما بياييد آنطور كه

 

دوست داريم ديگران را دوست داشته باشيم تا وقتي كه براي هميشه مي‌رويم خاطرمان در

 

ذهنها و خاطرها ماندگار شود

 

 

 

 

 

 

 

دنيا به مثال کوزه اي زرين است

 

اين آب کمي تلخ کمي شيرين است

 

از دوست جدا شدن چه سخت است اين بازي تلخ سرنوشت است

 

مرغ شب خوابيد و من از گريه بيدارم هنوز گر چه رفتي از

 

برم مشتاق ديدارم هنوزشمع سوزان توام اين گونه خاموشم نکن

 

از کنارت ميروم اما فراموشم نکن.............

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هرگاه دفترمحبت راورق زدی ،هرگاه در زیرپایت صدای خش خش برگهارا

 

احساس کردی وهرگاه میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی برای

 

یک باردر گوشه ای از ذهن خود نه به زبان، بلکه از ته قلب خود بگو : یادش

 

بخیر.....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 15:55  توسط تبسم  | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 15:42  توسط تبسم  | 

 

مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم باور کنيد مهم اين است

 

که يادمان باشد عمرمان کوتاه است در پايان زندگي خيلي از ما

 

خواهيم گفت: کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا

 

خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را

 

در چند ثانيه بگوييم اي کاش با خاطره ها زندگي نميکرديم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 عشق مدد كن كه به سامان برسيم ...

 

  چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم

 

 يا من برسم به يار و يا يار به من ...

 

يا هردو بميريم و به پايان برسيم.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 15:30  توسط تبسم  | 

 

 

اگه خواستی بشینی پای هفت سین

                                دعا کن هیچ دلی نباشه غمگین

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 10:45  توسط تبسم  | 

 

 با آرزوي 12 ماه شادی، 52 هفته خنده، 365 روز سلامتی، 8760

 

ساعت عشق، 525600 دقيقه برکت، 3153000 ثانيه دوستی

 

( سال نو مبارک  فکر کنم اولی نفر بودم که تبريک گفتم )

 

اميدوارم سال خوبی داشته باشی!

 

سال 86 مبارک!!

 

 

 

 

 

 

سلام می بینین آخرین روزای اسفند رو هم داریم می گذرونیم چند روز دیگه عیده،

 

فروردین و با هم شروع می کنیم بازم شروع یه سال دیگه...........

 

من قدر تموم لحظاتمو دونستم،امیدوارم شما هم همینطور باشین.

 

روزها و لحظه ها همین طور سپری میشه و فقط خاطره است که می مونه،

 

خاطره ای که با یاد آوریشون خیلی وقتا میگیم یـــادش بخیــــــــــــــــــر!

 

این یادش بخیر خیلی ارزش داره.آدم هروقت اینو نمیگه.....

 

یه روز که آدم میشینه و میبینه چندتا از این یادش بخیرها رو داشته....

 

یــــــــــــــــاد تمـــــــــــــــومشــــــــون بخیـــــــــــــــــر.

 

امیدوارم که همیشه لبخند تو لباتون بشینه،

 

خدایـــــــــــا در مقابل تموم خــــــوبیـــــــات چی دارم که تقدیمت کنم؟؟؟

 

همین که منو لایق میدونی و به حرفام گوش میدی افتخار می کنم.

 

فقط می تونم بگم دوســــــــت دارم.

 

خدا جونم اگه تو چیزی بخوای هیچ کس نمی تونه جلوشو بگیره

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 16:31  توسط تبسم  | 

 

 

تو نیستی هفت سینم چیدن نداره میگن عیده ولی دیدن نداره،ببین قلبم شکست

 

اما نترسی ترقه بازی ترسیدن نداره،یکی خواستش دل و چیزی نگفتم،دل خاکی

 

که دزدیدن نداره،این دیوونه رو باز امتحان کن ولی عاشق که سنجیدن نداره

 

میگی شاید که خوابم رو ببینی،چشای خیس که خوابیدن نداره،

 

میگم چشم تو باشه قبله من؟ میگی چش که پرستیدن نداره.

 

هوای چشم امشب ابره ابره،لیکن نای باریدن نداره.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 16:17  توسط تبسم  | 

 

دست گذاشتم رو کسی که عاشقم نمیدونست

 

سر بودم از خیلیا و لایقم نمیدونست

 

دست گذاشتم رو یکی که عادتش نساختنه

 

سرنوشت هرکسی که می خواد اونو باختنه

 

دست گذاشتم رو یکی که اون منو دوست نداره

 

من تو پاییزمو اون یه جایی توی بهاره

 

دست گذاشتم رو یکی که دست گذاشته رو همه

 

ولی هرکسی رو که تک نشون بدی میگه کمه

 

دست گذاشتی رو کسی که از تو خندش میگیره

 

اینارو دلم میگه، میگه بعدش میمیره

 

دست گذاشتن رو کسی آسونه اما ساده نیست

 

می نویسم که دیگه رو هیچکی دست نمیذارم

 

ولی نه، دروغه، من هنوز دوستش دارم

 

دست گذاشتم حالا رو قلبمو، چشمامو، سرم

 

تا مثه تو قصه ها از یادم اونو ببرم

 

ولی دست عاقلتره مونده روی همین یکی

 

چرا من بذارمش رو سرم، چشمام ،الکی..............

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 17:54  توسط تبسم  | 

 

 

درخت را به نام برگ، بهار را به نام گل، ستاره را به نام

 

نور، كوه را به نام سنگ، دل شكفته ي مرا به نام عشق،

 

عشق را به نام درد.

 

مرا به نام كوچكم صدا بزن

 

 

 

 

 

 

 

 

داشتیم تو جاده می رفتیم که چشمم افتاد به یه تابلو که روش نوشته

 

بود: دوست داشتن دل می خواد نه دلیل....

 

 

 

 

 

 

بهترين مترجم کسي است که سکوت ديگران را ترجمه کند

 

 

 

 

 

میدونی که؟؟؟

 

 

هروقت می بینمت و می بینم که مال من نیستی،آروم میرم یه گوشه ی همون

 

حیاط میشینم و گریه می کنم...........اما حیف که تو حتی اینو نمیدونی که

                         

 بعد تو دل من لحظه هایی شاد نشد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 18:41  توسط تبسم  | 

 

 

چقدر خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو

 

برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه

 

تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست

 

داشتن رو داره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هروقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشاش نگاه کن تا عشقو تو

 

چشاش ببيني اگه نگات کرد عاشقه، اگه خجالت کشيد برات ميميره اگه

 

سرشو انداخت پايين ويه لحظه رفت توي فکر بدون که بدون تو ميميره اگه

 

سرشو انداخت و خنديد و حرفو عوض کرد بدون که دوستت نداره.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                         همه ارزش شنیدن جمله ی دوست

               

                         دارم را دارند اما همه جرات گفتن

 

                           جمله ی دوست دارم را ندارند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 17:51  توسط تبسم  | 

 

دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست

پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من

چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي

پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد

ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام

برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب

چشماي من باش...!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 17:42  توسط تبسم  | 

 

وقتی ستاره من می خواست به وجود بیاد

 نوری که خدا به ستاره ها میداد تموم شد

 عوضش به ستاره ی من تاریکی مطلق بخشید.

وقتی خدای آسمون بنده هاش رو می آفرید

برای هرکسی یه جور سرنوشت رو چید

با جوهر طلایی برای هر کس نوشت

وقتی نوبت به من رسید نوک بلوری قلم شکست

کفتر پر طلایی پرید خدا از مرغ غم یه پر گرفت

با جوهر سیاهیها که رنگی جز غمها نداشت.

به روی پیشونیم نوشت:

              « غصه ی تلخ سرنوشت »

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 4:39  توسط تبسم  | 

 

 

 

 

 

آنکه هر روز هوس سوختن ما میکرد..............

                                    

                                    کاش امروز بود تماشا میکرد.

 

 

 

                                       

                                 دروغ گفتی دوسم داری

                             وقتی گفتی تا آخر دنیا باهاتم تازه فهمیدم چرا دنیا دو روزه........

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 4:23  توسط تبسم  | 

 

 

 

 

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت

 

بشکنی و اونوقت آروم زیر لبت بگویی: گل من باغچه ی نو مبارک.