تبليغاتX
اونیکه دل می شکنه می خوام بره جهنم - مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟

صبحی دیگر . چشمهاتو که باز میکنی هجوم خاطرات را حس میکنی . درست مثل هرم کویری داغ که بر صورتت میخورد و چشمهایت را به اشک می اندازد ...

با خود می اندیشی روزی دیگر و صبحی دیگر تا رسد به شبی دیگر و چرخش بی وقفه زندگی . درست مثل همان کویر و تپه ماهورهایی که بالا و پایین بدنبال هم چیده شده اند و هریک را که رد میکنی باز دیگری از راه میرسد . انگار که تمامی ندارند . تنها این سوال را میپرسی که ایا این قمقمه کوچک به تنهایی کافیست برای طی طریق ؟ شک داری اما پاسخش را تا نروی نخواهی فهمید . یا باید همان جا ایستاد و تنها نظاره گر راه روبرو بود و یا بسم ا گفت و قدم در ان گذاشت . کدامیک ؟ چشمهایت را میبندی و لحظه ایی می اندیشی . الان زمانی ست که یا باید باشی یا نباید . میانه ایی وجود ندارد . حال زمان رفتن بر روی صحنه زندگی ست تا اخرین و مهمترین نقش زندگیت را بازی کنی . یا قبول میشوی و یا شکست میخوری . راه سومی وجود ندارد ...

حال میروی . هستی . خودت و خدای خودت . تنهای تنها میتوانی با خالق ذکری گویی و او را به یاری بطلبی . هجوم بی وقفه امواج سهمگین حوادث و ... البته تنهایی . باید رفت . راهی دگر نیست . میروی . میروی ...

هستم هنوز . در نقطه ایی از راه . سرد و خیس و تنها و تاریک .

 باید رفت . باید رفت ... 

برف میبارد . میبینی  ؟ یادته ان شبی که با هم زیر برف راه رفتیم و حرف میزدیم و میخندیدیم ... ؟ هیچ وقت فکر نمیکردم قصه رفتنت هم در شبی برفی سروده شود  اما سروده شد و رفتی . حال نمیدانم به ریزش بی وقفه برف که نگاه میکنم به کدامین خاطره بیاندیشم ؟ گرمی دستانت یا دیده گریانت ؟

کاش میشد با تو  بهار ارزوهام پا بگیره ...

او هم میخواند . خاطره ایی دیگر . گویا دنیا همه را به صف کرده است تا در جانم بیابند و بروند ...

هستم . نیستم .

 

چیزی نمانده است به پایانش . پاسخی خواهد امد . گر نفسی باشد , خواهد آمد

 

کاش بیاموزیم و بیاموزانیم که چگونه داشته هایمان را قدر بدانیم و تا سر حد جان برای نگه داشتنشان مبارزه کنیم . گاهی نمیتوان با چرخش روزگار و مقدرات مبارزه کرد اما میتوان تا زمانی که هستند قدرشان را دانست و انها را سرمه چشمانی کرد که هر روز میبیند و نگاه میکند بر آنچه که در اطرافش میگذرد اما اینکه ایا واقعا میبیند یا نه را نمیدانم . خیلی وقتها داریم میبینیم اما هیچ چیز را نمی بینیم . واقعا نمی بینیم ...

وقتی چیزی را از دست میدهی انگاه مینشینی و با خود می اندیشی که چه داشتی و حال چه داری و آیا میتوان دوباره به ان سفر رفته دست یابی یا خیر . در چنین لحظاتی می اندیشی به خالقت که همیشه و همه جا همراهت بوده و در چنین لحظه ایی با او میگویی راضیم به رضای تو و هرچه تو خواهی و هرچه خیره ...

شاید بقولی :

انکه هرگز نان به اندوه نخورد

و شب را به زاری سپری نساخت

شما را ای نیروهای اسمانی

 

هرگز , هرگز , نخواهد شناخت

 

من می دونم که تو خوبی اما می دونم که خيلی خوب نيستی می دونم که دوست دارم اما مطمئنم که خيلی دوست ندارم می دونم که خيلی قشنگی اما باور دارم که خوشکل تر از تو زياد هست می دونم که عاشقتم ولی اگه يکی پيدا بشه می تونم دوباره عاشق بشم اما تم نمی دونی که من گاهی ٬بيشتر وقتا٬ هميشه ٬ دلم واست تنگ می شه

دیگه هیچ وقت به دلــــــم فرصت فریاد نمیدم   

                                  قصه عاشقی رو من به کـــــــــسی یاد نمیدم

 

   دیگه هیچ وقت فکرمو سرُ رو تن بــــاد نمیدم   

               

                                  یه شاهی هم به دلـــم  چون یادت افتاد نمیدم

 

دیگه هیچ وقت گلای عشقــــــمونو  آب نمیدم

                 

                                   به تو یک بوسه خالی حتی توو خواب نمیدم

 

دیگه هیچ وقت اشکمو من با غمت  تاب نمیدم

               

                                  گونه زرد رخم   رو   دست  سرخاب نمیدم

 

دیگه هیچ وقت به سرم عشق تو رو راه نمیدم

  

                                  حرفای بی کسی مو، حتی به یک چاه نمیگم

 

دیگه هیچ وقت به دلــــــم فرصت فریاد نمیدم

         

                                   قصه عاشقی رو من به کـــــــــسی یاد نمیدم

 

خنده به لبهاست اما...

                دل به گریه نشسته

                             

                           

                          نگاه به آسمونه اما ....

                                                دل به خاک نشسته

       

       

                                                 نفس در حرکته اما...

                                                                دل به مرگ نشسته

 

 

برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اينجا می ترسم... توی چنگ وحشی باد برم از خاطر و از ياد بپوسم... تو شتاب لحظه ها من با خودم يکه و تنها می دونم... تو سراب اين افق تا سفر نهايت اينجا می مونم... مثل يه غروب تنها که ميشينه پشت ابراااااااااااا يه سکوت بی پناهم............ توی اين بيهودگی ها لحظه هارو ميشمارم... انتظار هر نگاهم

 

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درماندردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست

 

 

مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي

 

موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم

اگر روزي كسي از من بپرسد كه دگر قصدت از اين زندگي

 چيست؟

بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ مرا راهي به غير از

زندگي نيست

من آندم چشم بر دنيا گشودم كه بار زندگي بر دوش من

بود

چو بي دلخواه خويشم آفريدند مرا كي چاره اي جز

زيستن بود

من اينجا ميهماني ناشناسم كه با نا آشنايانم سخن

نيست

بهركس روي كردم ديدم آوخ! مرا از او خبر او را ز من

نيست

حديثم را كسي نشنيد نشنيد درونم را كسي نشناخت

نشناخت

بر اين چنگي كه نام زندگي داشت سرودم را كسي

ننواخت ننواخت

برونم كي خبر داد از درونم؟كه آن خاموش و اين

آتشفشان بود.

نقابي داشتم بر چهره آرام كه در پشتش چه طوفانها

نهان بود

همه گفتند عيب از ديده توست جهان را بد چه مي بيني

كه زيباست

ندانم راست است اين گفته يا نه؟ولي دانم كه عيب از

هستي ماست

چه سود از تابش اين ماه و خورشيد؟كه چشمان مرا

تابندگي نيست؟

جهان را گر نشاط زندگي هست مرا ديگر نشاط زندگي

نيست.

کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم..... کفشاي پاره ميخريم .... اسباب کهنه ميخريم .....

بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟؟؟

 

می دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده

تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم

مرگ هر شب وقتی تنها میشم حس میکنم پیش منی دوباره گریم میگیره انگار تو آغوش منی روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه وقتی نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه قول بده وقتی تنها میشم بیای کنار من شبهای جمعه که میاد بیای سر مزار من ! دوباره باز یاد تو شد زمزمه نبودنم ببین که عاقبت چی شد قصه با تو بودنم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:13  توسط تبسم  |