نگو که نميدونستي... خودت التماس دستامو ديده بودي...
خودت اشکاي چشامو ديده بودي...
خودت خوب ميدونستي که چقدر دوستت دارم...
خودت خوب ميدونستي که عاشقانه قلبتو مي پرستم...
نگو که نمیدونستي...
دلم مي خواست وقتيکه داشتي میرفتي يه لحظه برمي گشتي
و حداقل يه نگا تو چشام مي کردي...
نميگم برنگشتي... چرا ! برگشتي...
نگامو ديدي... چشامو ديدي...
قطره هاي اشکو که تو چشام حلقه زده بود ديدي...
لبامو که از شدت بغض مي لرزيد ديدي...
التماسمو ديدي... احساسمو فهميدي...
نگو که نميدونستي...
خودت خوب ميدونستي که چقدر دوستت دارم...
اما رفتي...دلم مي خواست مي تونستم کاري کنم که بموني...
اما تو رفتي......

اون رفت...من خودم اونو از دست دادم...
ولی بعد از رفتنش بود که احساس کردم
دیگه هیچکس رو نمی تونم واقعا دوست داشته باشم...
ای تمام باور من رفتن تو باورم نیست!!!

نگاه گرم تو یه عمر امتحانم بود
قبول می کنم ...آری!...بد امتحان دادم!...